سفر.

شوهر سعیده، یعقوب، راننده است. با ماشین شخصی‌اش مسافر از اورامان تخت می‌برد مریوان یا برعکس یا حتی تهران. سعیده از شغل شوهرش راضی نیست. می‌گوید از خودمان خانه نداریم چون با شغلش فقط خرج زندگی‌مان در می‌آید. هیچ‌وقت هم خانه نیست و همه‌اش در جاده است. خانواده خواهر و برادرش هر دو در تهران سال‌هاست که سرایدار هستند، در محله‌های نیاوران و فرشته. بعد از چندین سال کار در تهران هر دوشان توانسته‌اند در مریوان خانه بسازند. سعیده به یعقوب گفته بیا برویم تهران سرایداری، اما یعقوب قبول نکرده. یعقوب یک جوان دست و پا دار است. از این‌ها که نمی‌توانند یک جا بنشینند. فکر کنم می‌فهمم چرا دوست ندارد بیاید تهران و سرایدار بشود. یعقوب گفت فقط به شورا رای می‌دهد. گفت کاندیداهای ریاست جمهوری همه‌شان سر و ته یک کرباس‌اند. نتوانستم گفتگو را ادامه بدهم و تلاش کنم راضی شود رای بدهد. معتقد بودم دور از مرام مهمان بودن است. انگار خودم را گذاشته باشم در جایگاه انسان دانایی که در موضع خوب‌ها نشسته و دیگری را ارشاد می‌کند که از موضع بدها بیا سمت من. کلا من هیچ‌وقت ترویج‌گر خوبی نبودم. حتی در رشته و تخصص خودم محیط‌زیست. همیشه معذب بوده‌ام در جایگاه کسی که دیگری را تشویق به کاری می‌کند. این کار معنایش این است که من مطمئن هستم از درستی رویه‌ام، آن‌قدر مطمئن که نه تنها عواقب تصمیم اشتباه را برای خودم می‌پذیرم، که برای دیگرانی که تشویق‌شان کرده‌ام پا جای من بگذارند هم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s