سوم خرداد نود و شش.

چه می‌شود که عشق درون آدم می‌میرد؟ چه چیزی چه مرزی را رد می‌کند که یک روز مواجه می‌شوی با خودت که کسی درون‌ات تمام شده. که دیگر نمی‌بخشی. که دیگر سلول سلو‌ل‌ات از بودنش به وجد نمی‌آید. وقتی به این مرحله می‌رسد معنی‌اش این است که عشقی در کار نبوده و توهم بوده یا نه واقعا می‌شود که از عشق چیزی نماند؟ تجربه اول‌ام بود و هست. مدت‌ها طول کشید تا پذیرفتم عاشق شده‌ام. بعد، مدت‌ها با دوری اجباری زندگی کردم و غم نداشتن‌اش پیچیده بود در روزهایم. و بعد آزارها شوکه‌ام کرد، آزارهای حتی ناخواسته. حالا چشم باز کرده‌ام و می‌بینم آزارهایی که دیده‌ام من را از خطی عبور داده‌اند. دیگر عاشق‌اش نیستم. آن حال عاشقی توهم بود یا واقعا می‌شود که آدم یک روز دیگز عاشق نباشد؟ این هم تجربه اول‌ام است. هنوز نمی‌شناسم‌اش.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s