پانزدهم خرداد نود و پنج.

فکر می‌کردم که تمام شده. که به صلح رسیده‌ام با جایگاه جدیدش، جدیدشان. که دیگر درد ندارد. حسودی ندارد. بغض ندارد. اما دارد. هنوز هم یک خبر و یک جمله می‌تواند داغ را تازه کند و بغض گلو را ببندد. می‌دانم. نتیجه‌اش این است که دوباره خودم را منقبض می‌کنم. دوباره سخت می‌گذرد. کی تمام می‌شود این حال؟ کی بخشی از گذشته می‌شود؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s