او.

فضول بودم. آخر با همه آن‌ها که دیده بودم فرق داشت. همه این همه وقت فضول بودم که دلیل‌اش را بدانم. گفت هجده سال پیش کسی را می‌خواسته و او نخواسته. و بعد دیگر فکر می‌کرده تمام شده. دیگر کسی را نخواهد خواست. هجده سال. بزرگی‌اش نفس‌ام را بند می‌آورد. هنوز ته چشم‌هایش اشک را می‌شود دید. حالا بهتر می‌فهمم چه بر او گذشته از آن روزی که روی راه‌پله‌ها در چشم‌هایش نگاه کردم و گفتم می‌خواهمش. چیزی نمانده به دو سال شدن‌اش.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s