بامداد بیست و پنجم خرداد نود و شش.

گفت که رابطه عاشقانه وادارش می‌کند فرار کند، چون تکلیف‌اش با خودش مشخص نیست. گفتم پس متوقف‌اش کنیم. هروقت من انتخاب‌ات بودم دوباره سراغ‌ام بیا، شاید هنوز در دسترس بودم. من می‌خواهم انتخاب‌ات باشم. به کمترش، به شل‌کن سفت‌کن، به نصفه و نیمه خواسته شدن راضی نمی‌شوم. گفت اما من را دور نینداز. بیا دوست باشیم، مثل قبل. قبل از این‌که تو به من بگویی دوست‌ام داری. بیا دوست صمیمی باشیم. با هم خرید برویم، فیلم ببینیم، وقت بگذرانیم. گفتم این معنی‌اش این است که دیگر نباید عاشق‌ات باشم. نمی‌دانم دکمه برگشت عاشقی آدم را به کجا می‌رساند. به بی‌حسی و دوری مطلق یا به دوست داشتنی مثل دوست داشتن یک دوست. تجربه‌اش را ندارم. دکمه برگشت را می‌زنم، که البته با ماجراهای اخیر مدتی است زده شده، اما نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s