شانزدهم تیر نود و شش.

در کنارش احساس زن بودن می‌کردم. احساس قوی زنانگی. نه چیزی دور از خودم، خودم بود، اما پررنگ و غریب بود. هیچ‌وقت استفاده‌اش نکرده بودم. نخواسته بودم که استفاده کنم. نه مجبور شدم بی‌نیازی‌ام را بپوشانم و خودم را نیازمندش نشان بدهم، نه از نشان دادن مهربانی و توجه‌ام احساس خطر کرده بودم. آرام بودم و راضی از بودن در آن زمان و مکان. اما در پیاده‌روی قبل از خداحافظی دیگر عذاب وجدان روی همه چیز سایه انداخته بود. عذاب وجدان از این‌که انگار که چون حوصله‌ام سر رفته و دنبال ماجرا می‌گردم، او اسباب‌بازی جدیدم شده است‌. این‌که چرا نزدیک‌اش می‌کنی، وقتی می‌دانی حالا که مهم‌ترین ویژگی را ندارد، باید خودش را تکه پاره کند تا در جدول امتیازها بیاید بالا و گزینه انتخاب‌ات بشود. در حالی‌که خودش نمی‌داند مجبور است چنین جنگی بکند، آن هم با زیست‌شناسی‌. جنگ نشدنی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s