بیست و یکم تیر نود و شش.

نمی‌دانم چرا در جاده برگشت یادش افتاده بودم. یاد آن لحظه‌ای که فهمیدم چه کرده‌ام و دهان‌ام از کار خودم باز ماند. درست یادم نیست، اما آن فهمیدن هم شاید جایی وسط یک جاده‌ای بود. مدت‌ها بعد از آن شب. آن شب گفته بودم با من بیا و آمد. تن‌اش را لازم داشتم، برای آرام گرفتن. آرام گرفتن خواستن تن او که نمی‌توانستم با خودم ببرم‌اش. او برای من یک وسیله بود؟ همیشه؟ نمی‌خواستم‌اش برای خودش؟ انگار که نه. این اواخر دیگر نه. کمک می‌کرد نرسیدن‌هایم، از دست دادن‌هایم آرام بگیرد. مسکن بود. می‌آمد برای کمک. چه‌طور می‌توانستم؟ در واقع هم که نتوانستم ادامه بدهم. به این دلیل و دلایل دیگر تمام‌اش کردم. راهی جز تمام کردن وجود نداشت. وگرنه من ادامه می‌دادم. به کاری که دور است از من. و من را به‌تدریج از درون تهی می‌کند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s