روزانه‌های رها.

ملال و سرخوردگی روی همه چیز سایه انداخته. کشت و کار اوضاع‌اش خوب است، اما نه به اندازه سال قبل. اوضاع خاک باغچه خوب نیست و من دیر وخامت اوضاع را فهمیده‌ام. کارهایی که کردیم کافی نبوده و جواب نداده و حالا هم وقت‌اش گذشته است. سفرهای تابستانی هم شروع شده. چیزی که باید حال را خوب کند. پارسال هم یادم است سفرهای اول حال‌ام خوب نبود. از خودم راضی نبودم. امسال هم همان حال هست. قصه و چالش زیاد داریم. اگر از پس‌شان بر بیایم حال‌ام به خودم بهتر می‌شود. اما فقط همین نیست. همیشه یک بخش مهم کیف دادن کار برای من همکاران‌ام هستند. کسانی که به کار کردن باهاشان افتخار می‌کنی، از دیدن‌شان می‌آموزی و از این آموختن لذت می‌بری. همکاران‌ام برایم هیجان‌انگیز نیستند. سر ذوق‌ام نمی‌آورند. همه این‌ها این تابستان داغ کلافه‌کننده را کلافه‌کننده‌تر کرده است. کار و لذت‌هایش چیزی است که همیشه من را نجات داده، که تنها نقطه امید باقی‌مانده روزهای کش‌دار خالی‌ام بوده. این بخش هم که این‌طور لنگ بزند دیگر چه چیزی می‌ماند؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s