بیست و سوم تیر نود و شش.

خبر را عمو داد. گفت یک‌جوری خودت به بابایت بگو که می‌دانی خوب است. مادربزرگ امروز سکته قلبی شدیدی کرده بود و بیمارستان بود. همه منتظر بودند ببینند داروها جواب می‌دهد یا نه. از صبح مانده بودند به ما که راه دور هستیم بگویند یا نه. می‌دانستم عمه کوچیکه از همه‌شان به‌هم ریخته‌تر است. تنهاتر و دل‌بسته‌تر به حضور مادرش. دل‌اش می‌خواست مامان‌جون خوب شود. با تمام وجودش. آرزو می‌کرد. از صدایش شدت خواستن‌اش معلوم بود. اما من پذیرفته بودم. از همان اول که تلفن زنگ زد و صدای عمو را پشت تلفن شناختم و حدس زدم که خبری درباره مامانجون دارد پذیرفته بودم. شاید حتی برایش خوشحال هم شدم. که می‌تواند برود و از مریضی و خانه‌نشینی و این احساس سرباری‌ای که دارد نجات پیدا کند. من کی این‌طور دست برداشتم از جنگیدن برای نگه داشتن آدم‌ها، از آرزو کردن برای ماندن‌شان؟ من عادت کرده‌ام به از دست دادن؟ تسلیم شده‌ام و با اولین نشانه تقلا را رها می‌کنم و می‌روم در فاز سوگواری و سازگار شدن با جای خالی آدم‌ها؟ حتی قبل از این‌که واقعا بروند؟ این مدل خوب است یا بد؟ طبیعی است یا یک جای کارش می‌لنگد؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s