سیزدهم مرداد نود و شش.

نگرانی شدید و ترس را در چهره‌اش حس کردم. دلگیر بودم و خشمگین. اتفاقی شبیه به آن زمانی که در رابطه بودیم تکرار شده بود. به خاطر همه ماجراهای این چند روز حساس‌تر بودم. همین شد که خاطره‌های قدیمی نه تنها تداعی شدند، که درد و خشم‌شان هم باهاشان بالا آمد. حرف می‌زد. اما من ساکت بودم. می‌دانم چهره‌ام این‌طور وقت‌ها چه‌طور است. دلگیری و خشم‌ام از چشم‌ها و تک تک اجزای صورت‌ام پیداست. سکوت و قفل دهان هم تشدیدش می‌کند. گفت این‌جور نمان. این‌جور که هستی آدم‌ها را نمی‌بخشی. راست می‌گفت. به این حال که می‌رسم، یعنی نقطه‌ای که برگشت از آن سخت می‌شود. این حال مرز خط زدن است. کسی که من را به این نقطه برساند و نگه‌ام دارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s