پانزدهم مرداد نود و شش.

هر چه‌قدر هم مجبور شده باشم به اجبار مخفیانه زندگی کردن، سبک سنگین کردن کلمه‌ها و حرف‌ها و عاشقانه‌ها تن بدهم، اما گاهی باید بشود بلند بلند حرف زد. باید بشود درد را، اعتراض را بلند گفت. گفت که انصاف نیست. تکرار شدن چندین باره این ماجرا انصاف نیست. مجبور شدن من به کنار آمدن با کنار گذاشته شدن‌ام به‌خاطر جنسیت‌ام، نه به‌خاطر شخصیت و رفتارم، انصاف نیست. یک جایی زندگی باید به آدم جای تنفس بدهد. نه این‌که مدام هوا را نشان بدهد و بعد بگوید حق نداری نفس بکشی. چون ممنوعی. چون اقلیتی و در محدوده عادی‌ها نمی‌گنجی. یک‌جایی زندگی پیچیده سخت‌گیر باید دست از سر آدم بردارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s