هفدهم مرداد نود و شش.

دوازده تا بچه نه تا یازده ساله را برده بودیم غار کهک. فرود هشت متری با هارنس و کارابین و بند و بساط مربوط‌اش، پیاده‌روی پستی و بلندی و سختی‌دار در غار، دیدن خفاش، شنیدن صدایش، تلاش برای تجربه تاریکی مطلق و سکوت و بعد دست به سنگ شدن و صعود و خروج از غار. در تاریک روشنای دهانه غار گوشه‌ای نشسته بودم تا یکی یکی بالا رفتن بچه‌ها و ما شروع بشود. دخترک از آن طرف یک دفعه گفت عمه صفورا انگار امروز خیلی کیف کردی! راست می‌گفت. واقعا کیف کرده بودم. غار همیشه حال من را خوب می‌کند. فرود و پیاده‌روی در غار و خفاش و تاریکی و دست به سنگ شدن لذت و هیجان‌ام را به اوج می‌رساند. به دخترک گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت از چشم‌هات معلومه. از صورتت هم. گفتم چه خوب که بلدی احساس آدم‌ها رو از صورتشون بفهمی. نگفتم چه خوب که این را حتی در نوری این‌قدر کم می‌توانی تشخیص بدهی. یادش افتادم. یاد این‌که برق چشم‌هایم را حتی در نور کم هم می‌بیند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s