روزانه‌های رها.

آخرین بچه هم خوابید. بعد از خواندن حدود پنجاه صفحه کتاب‌. از یازده خاموشی زده بودیم. حالا ساعت چهل و شش دقیقه بامداد است. اول‌اش چند نفری درد دل تنگی مادر و پدر داشتند، بعد درد حشره و لیسه و هزارپا، بعد گرما، بعد تشنگی، یکی آن وسط گشنه‌اش بود، بعد بی‌خواب شده بودند، بعد جا تنگ بود چون آن یکی قلنبه خوابیده بود، بعد آن یکی خواب به کل از چشمان‌اش پر زده بود و می‌خواست یک گوشه تا صبح بنشیند و زل بزند به تاریکی و… همه‌شان خوابیدند. هر پانزده تا. نمی‌شود یک باره، بدون این‌که قبلا رابطه‌ای بین توی مربی و بچه باشد، پانزده تا بچه نه تا دوازده ساله را ببری سفری که دو شب دور از مادر و پدرشان باشند و آرام بگیرند. باید یک رابطه‌ای باشد که کنارت احساس امنیت کنند، که در بغل‌ات آرام بگیرند، که وقتی بهشان می‌گویی کنار من بخواب، راضی بشوند بمانند و بخوابند و از پس دلتنگی و اضطراب‌شان بر بیایند. صدایت، لمس دست‌هایت، آغوش‌ات اگر امشب آرام کننده و امن است، روزها و روزها سر و کله زدن معلم و شاگردی پشت‌اش است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s