نیمه شب بود.

بالاخره همه‌شان خوابیده بودند. گفت تو هم بخواب. مغزم هنوز به قوت قبل مشغول کار بود. باید آرام می‌گرفت تا بخوابم. فرمول‌اش این است‌٬ بغل و نوازش. با این‌ها آرام می‌گیرد. همه چیز آرام می‌گیرد. تصورش کردم. صدای قلب‌‌اش می‌آمد. نوشتم صدای قلب‌ات. گفت بگم نزنه؟ گفتم نه. حتی اگر قرار نیست من دیگه بشنوم‌اش.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s