تداعی.

سوال می‌پرسد و من در پاسخ به همه‌شان فقط می‌توانم بگویم نمی‌دانم. آن روز برایم تداعی می‌شود. روی همین فرش بودیم. من را نشانده بود روی پایش و سفت بغل‌ام کرده بود. گیج بودم. می‌‌پرسید چه می‌خواهم. پاسخ می‌دادم نمی‌دانم. با مهربانی، با لبخند، با مهربانی‌ و لبخندی که این اواخر دیگر نظیرش را سراغ نداشتم گفت مگه میشه ندونی؟! تو همیشه می‌دونی چی می‌خوای. آن‌قدر حال‌ام از خودم بد بود که نمی‌دانستم چه می‌خواهم. چه چیزی را حق دارم که بخواهم. ندانستن‌ام هم برایم عجیب بود. امروز دوباره این صفورای عجیب که نمی‌داند، که گیج است را ملاقات کردم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s