هنرمند بود. لابد هنوز هم هست.

یادم می‌آید. رد انگشتان‌اش که روی پوست صورت و گردن‌ام می‌لغزید. که اگر آن‌قدر حال‌ام بد نبود، لابد که دیوانه‌ام می‌کرد. یاد انگشت‌هایش می‌افتم، اما دیگر دل‌ام برایشان تنگ نمی‌شود. انگشتانی که زمانی بی‌تاب‌شان بودم. برای انگشتانی که هنرمندتر از تمام انگشتانی بوده‌اند که تابه‌حال روی پوست‌ام لغزیده‌اند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s