او.

چرا دست بر نمی‌داری؟ چرا باز می‌روی سراغ‌اش؟ هنوز امید داری که این بار متفاوت باشد؟ که این بار طور دیگری باشد که چرخ درست شدن رابطه راه بیفتد؟ هنوز امید داری؟ این بغض نشانه امید ناامید شده است. بپذیرش با همین مدلی که هست. با عواقب دردنام پذیرفتن‌اش هم مواجه شو.

من.

تغییر کرده‌ام. آن‌قدر نشانه برایش دارم که نمی‌شود درش شک کرد. نه تنها تغییر از آن آدمی که سال‌ها پیش معتقد بود رابطه عاطفی وقت مفید کاری تلف کردن است و شاکی بود از دست ملت که چرا به جای کار کردن و به درد خوردن، درگیر پستی و بلندی‌های رابطه‌اند که تغییری جدیدتر. مثال‌اش همین ماجرای استعفا، یا پیچاندن کار اول صبح چون به نظرم بدیهی می‌آید که ماندن در بغل رفیق مهم‌تر از کار است، عوض شدن محتوای نوشته‌های این‌جا به نسبت سال‌ها قبل، عقب انداختن ددلاین‌ها و مهم نبودن عقب انداختن‌اش به خاطر ماجراهای شخصی و نشانه‌های دیگر. اولوبت‌بندی‌ام هم عوض شده. آن آدم معتاد به کار معتقد به کار هنوز هم هست، اما به‌طور محسوسی زندگی عاطفی‌اش را به کار اولویت می‌دهد.

ما.

با هم جایی همکار هستیم. روی هم جمع‌اش کنی در حد یکی دو روز در ماه با هم سر و کار داریم. اما همین‌اش هم زیاد است. برای من زیاد است. اخلاق کاری‌مان به شدت متفاوت است و او از آن مدل‌هایی است که می‌تواند من را به جنون برساند. چرا نرسانده؟ چون یک روز چشم باز کردم و دیدم عاشق‌اش هستم و مانده‌ام. در واقع هنوز غیر از او عاشق کس دیگری نشده‌ام. نشانه عمیق بودن ماجرا هم آن‌جاست که دیدم من دو دو تا چهار تا کن، با این‌که می‌دانم وصالی در کار نیست و نخواهد بود، نتوانسته‌ام مغزم را سر عقل بیاورم و دوست داشتن‌اش را متوقف کنم. حالا چند روز است اوضاع تیره و تار شده. طاقت‌ام تمام شد و سر کار دعوا کردیم. چند روز است یک کلمه هم حرف نزده‌ایم. تنها کاری که کردم این بود که از آن کار استعفا دادم که مجبور نباشم با او کار کنم و در نتیجه از دست‌اش شاکی باشم و دعوایش کنم. مجوز می‌دهم دو روز دیگر که در باب جدا کردن حریم کار و روابط شخصی برایتان بالای منبر رفتم همین مثال را بزنید توی صورت‌ام. اما از این‌جا به بعدش را نمی‌دانم چه کار کنم. دلیلی نمی‌بینم که من بروم عذرخواهی و منت‌کشی، اما از خودم بعید هم نمی‌دانم که دو ساعت دیگر عقل و منطق را بفرستم استراحت و بروم سراغ دلبری دوباره. آن اول‌های شروع عاشقی مدام خودم را دعوا می‌کردم. شاکی و شوکه بودم از این به حاشیه رفتن عقل و منطق. اما مدتی است که با این بلبشو به صلح رسیده‌ام و پذیرفته‌ام همینی است که هست.

سی و یکم فروردین نود و شش.

بالاخره نامه اعتراض به تصمیم سفارت را نوشتم بعد از ده روز. غیر از بی‌حوصلگی و حال بد این روزها، دلیل دست دست کردن‌ام این بود که از التماس کردن بدم می‌آید. به هرکس. آدم یا فلان سازمان. از توضیح دادن خودم هم بدم می‌آید. از این‌که کسی یا جایی در صحت گفته‌ام شک کند و به من بدبین باشد و من مجبور باشم توضیح بدهم و دلیل بیاورم و دل به دست بیاورم. درخواست کار شکل آدم‌های دیگر که می‌روند مصاحبه و خودشان را توضیح می‌دهند برایم شبیه کابوس است. در زندگی‌ام مصاحبه نرفته‌ام. همیشه یا آمده‌اند دنبال‌ام یا لب تر کرده‌ام که من کار می‌خواهم و با قربان صدقه گفته‌اند هورا! بیا پیش ما! ته تهش هم آن اول کار نشسته‌ام برایشان توضیح داده‌ام که محدوده تجربه یا علاقه‌ام فلان چیز است و این قسمت‌اش به کار شما می‌آید یا نمی‌آید. می‌دانم دنیای واقعی خیلی با این فضا فرق دارد و انگار من این سابقه کار چهارده ساله‌ام را در یک سیاره دیگر به دست آورده‌ام. انتخاب بین رفتن و نرفتن سر چیزهایی مثل همین است که سخت است. شاید بروم جای دیگر دنیا که مجبور نباشم خود واقعی‌ام را مخفی کنم، ولی سرمایه اجتماعی‌ای را از دست می‌دهم که تصورش پاهای آدم را سست می‌کند.

او.

حسی است شبیه ترس. اضطراب مواجهه با فردی جدید. انگار دوباره باید بشناسم‌اش و دوست داشتنی‌هایش را پیدا کنم. انگار نمی‌شناسم‌اش.

بیست و نهم فروردین نود و شش.

امروز بعد از مدت‌ها آن معلمی بودم که فکر می‌کنم باید باشم. انرژی همیشگی برگشته بود. نه که روزهای دیگر افتضاح بوده باشم. نه. اما آن چیزی که می‌دانم درون‌ام دارم که بین شاگردها و همکارهایم هم پخش می‌شود این مدت کم‌رنگ بود. و امروز به‌طور غیر منتظره‌ای برگشته بود. فقط با باز شدن یک گره از هفت گره. بس که انتظار کشیده بودم دنیا کمی شل کند، حالا که یک هفتم شل کرده، گویا که مغزم جشن گرفته و سر از پا نمی‌شناسد.

بامداد بیست و نهم فروردین نود و پنج.

همین نشانه خوبی است. این‌که توانستند از من حرف بکشند، یعنی به هر حال هر چه‌قدر سخت و هر چه‌قدر با شرایط خاص، هر چه‌قدر تکه تکه، قفل زبانم باز شده. آسیب عمیق‌تر از آن است که با همین یکی دو قدم توهم خوب شدن بزنم. اما می‌شود گفت مسیر عبور از همه این اتفاق‌ها آغاز شده. اگر اتفاق جدیدی نیفتد و عقب‌گرد نکنیم.