بامداد بیست و پنجم خرداد نود و شش.

گفت که رابطه عاشقانه وادارش می‌کند فرار کند، چون تکلیف‌اش با خودش مشخص نیست. گفتم پس متوقف‌اش کنیم. هروقت من انتخاب‌ات بودم دوباره سراغ‌ام بیا، شاید هنوز در دسترس بودم. من می‌خواهم انتخاب‌ات باشم. به کمترش، به شل‌کن سفت‌کن، به نصفه و نیمه خواسته شدن راضی نمی‌شوم. گفت اما من را دور نینداز. بیا دوست باشیم، مثل قبل. قبل از این‌که تو به من بگویی دوست‌ام داری. بیا دوست صمیمی باشیم. با هم خرید برویم، فیلم ببینیم، وقت بگذرانیم. گفتم این معنی‌اش این است که دیگر نباید عاشق‌ات باشم. نمی‌دانم دکمه برگشت عاشقی آدم را به کجا می‌رساند. به بی‌حسی و دوری مطلق یا به دوست داشتنی مثل دوست داشتن یک دوست. تجربه‌اش را ندارم. دکمه برگشت را می‌زنم، که البته با ماجراهای اخیر مدتی است زده شده، اما نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود.

بامداد بیست و پنجم خرداد نود و شش.

انسان موجود عجیبی است. زمان موجود عجیب‌تری است. لبه‌های تیز فقدان به تدریج کند می‌شود. آن‌قدر که عکسی که اگر مدتی پیش می‌دیدی به سرعت هق‌هق‌ات را بلند می‌کرد و تا چند روز ویران، حالا تنها بغض را می‌آورد بالا و آن‌قدری به هم‌ات می‌ریزد که می‌دانی اگر امشب را دوام بیاوری و فردا بروی سر کار، دوباره ظاهرت شبیه آدم‌های حال خوب می‌شود و چیزی از درون‌ات پیدا نیست.

تجاوز.

هولناک است. باورم نمی‌شود. از وقتی این قصه را فهمیده‌ام شده موضوع کابوس‌هایم. مرد زن را دنبال می‌کند که بگیردش و با او بخوابد. من آن‌جا هستم و می‌بینم‌شان. زن جیغ می‌زند و تقلا می‌کند که فرار کند. هردویشان را می‌شناسم. فکر می‌کردم که می‌شناسم. مرد مدت‌هاست که به همسرش تجاوز می‌کند. زن مدت‌هاست که زجر می‌کشد اما از این رابطه بیرون نمی‌آید. تازه کم‌کم دارد قبول می‌کند که این‌که هر بار شوهرش به زور گیرش می‌اندازد و به زور با او می‌خوابد یک‌جور تجاوز است. همین آدم آشنا، همان مردی که تا همین چند روز پیش گرم با هم سلام و علیک می‌کردید یک متجاوز است. راحت می‌شود پرسید که چرا زن از این رابطه بیرون نمی‌آید و بعد قضاوت‌اش کرد. اما همیشه این‌طور است که بیرون گود نشستن آسان است. این مدت آن‌قدر قصه زنانی که تحت خشونت خانگی بوده‌اند و سال‌ها طول کشیده از رابطه بیرون بیایند را خوانده‌ام که این را بدانم. کاش قدرت‌اش را پیدا کند. کاش دیگر یک بار هم مجبور نباشد بدون این‌که دلش بخواهد کسی تن‌اش را لمس کند.

من.

آدم گاهی کارهایی می‌کند که بعد باورش نمی‌شود چنین کاری انجام داده. که همچین رذالت اخلاقی‌ای درش پیدا می‌شود. حتی اگر انجام‌اش شوخی بوده باشد. بعضی کارها را شوخی‌اش را هم نباید انجام داد. یک حدی از حسودی در رابطه عاشقانه طبیعی است. این‌که دل‌ات نخواهد او کسی دیگر را دوست داشته باشد یا به کسی دیگر بیش از تو توجه کند. اما این حسادت حدی دارد. و از آن مهم‌تر نحوه بروزش است. چرا اگر او را می‌شناسی و به او و به احساس‌اش نسبت به خودت اعتماد داری، باید بلند بلند بگویی که دل‌ات نمی‌خواهد به کسی دیگر توجه کند؟ نتیجه‌اش این است که آن فرد برای این‌که تو ناراحت نشوی از آن به بعد رفتار طبیعی‌اش را سانسور می‌کند. از آن به بعد آن آدم دیگر خودش نیست. خود مهربان‌‌اش که ویژگی پررنگ‌اش در نظر اطرافیان همین معاشرت‌های گرم‌اش بوده است. باورم نمی‌شود بلند بلند چنین جمله مزخرفی را گفته باشم.