او.

کلی فکر کردم برایش عکس را بفرستم یا نه. خودم را دوست داشتم. زیبا بودم. نمی‌دانستم در عکس ته مانده خیسی چشم‌ها پیداست. اما او فهمید.

او.

گفتم شدت لاغر شدن‌ات ترسناک است. شبیه لاغری این بچه‌هایی که از زندان می‌آیند بیرون و آدم می‌بیندشان انگار یکی دیگر شده‌اند.

او.

گرمای سینه‌اش. که از راه سر پخش می‌شد داخل تن‌ام. از دفعات بعیدی که گرما را دوست داشتم. پرسید نمیگی چی شده؟ گفتم نمیتونم. اصرار نکرد. گذاشت همان‌جا بمانم تا بهتر شوم و بروم. حتی از غم نداشتن‌اش هم خسته بودم.