باز زمین لرزید – ۲

شهر مثل بم به تلی از خاک تبدیل نشده. در خیابان‌های شهر که پیش می‌روی بیشتر خانه‌های سرپا می‌بینی، انگار که اصلا این‌جا اتفاق خاصی نیفتاده. اما خانه‌‌ها در واقع پوسته‌ای تهی هستند. با درونی فروریخته.

Advertisements

باز زمین لرزید – ۱

ساعت نزدیک چهار صبح است و در راه فرودگاه هستم. می‌روم کرمانشاه و از آن‌جا به سمت سر پل ذهاب. همان مناطقی که هنوز ردپای زلزله در آن‌ها تازه است. همیشه پروا کرده‌ام از این‌که این‌جور وقت‌ها توریست مصیبت باشم. موقعیت رفتن همیشه بوده و هست، اما با خودم شرط گذاشته‌ام وقتی برو که کار مشخصی داشته باشی. وقتی که توان و تخصص‌ات به درد بخورد. حالا دارم برای ادامه روند راه‌اندازی کتابخانه طرح «با من بخوان» می‌روم. کاری است که چند ماهی است مشغول‌اش هستم و دوست‌اش دارم. این طرف و آن طرف می‌روم تا اصول کتابخانه کودک محور را به این و آن یاد بدهم و کمک کنم اجرایش کنند. همین تابستان کرمانشاه هم آمده بودم. همین هم حال‌ام را بهتر می‌کند. یک‌هو بعد از زلزله دچار جو نشده‌ایم که برویم آن‌جا و کاری شروع کنیم. از قبل بودیم و حالا در شرایط جدید سعی می‌کنیم ادامه بدهیم و کمک باشیم. بچه‌های داوطلب اهل همان‌جا که از قبل هم برای طرح با من بخوان کار می‌کردند کار را پیش می‌برند و ما پشتیبانی‌شان می‌کنیم، با فراهم کردن تجهیزات و آموزشی که نیاز دارند. «با من بخوان» یک طرح ترویج کتابخوانی است که شعارش این است: «همه کودکان حق دارند کتاب با کیفیت بخوانند.» من از همان اول کار تخصصی خودم را در این طرح انجام می‌دادم و می‌دهم. در کنار آموزش‌های دیگر، به مربی‌ها یاد می‌دهم چه‌طور آموزش محیط‌زیست را از دل کتاب‌ها بیرون بکشند یا به کتاب‌ها مرتبط کنند. تاکیدم هم روی آن بخش از محیط‌زیست است که به هویت منطقه‌ای کودک ربط دارد. کار کتابخانه‌ها اما چیزی علاوه بر روند همیشگی‌ام است، البته نه چندان دور و پرت. علاقه‌ام و تسلط‌ام به کتاب‌های کودک و نوجوان و علاقه‌ام به طرح با من بخوان و کار کردن با همکاران‌ام در موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان من را به این سمت هم آورد. حالا برگردم سر اصل قصه، دارم می‌روم کرمانشاه. نگران‌ام. از خودم. بم را یک سال بعد زلزله دیدم و هفت سال بعدش. هولناک بود، حتی هفت سال بعد. انگار که به نسبت قبل‌ اشک دم مشک‌تر شده‌ام و در چنین اوضاعی آدم بخواهد هی گریه و زاری راه بیندازد بدترین کار ممکن است. غیر از این هم نمی‌دانم تجربه‌هایم همان‌طور که خودم و همکاران‌ام فکر می‌کنیم به درد پیش‌برد کار می‌خورد یا نه. می‌روم تا ببینم چه می‌شود.

دوره نو چه در چنته داری؟ رو کن.

دوره‌های زندگی می‌گذرند. دوره‌ای تمام می‌شود و دوره‌ای دیگر شروع می‌شود. اتفاقاتی می‌افتند، چیزهایی به دست می‌آیند و چیزهایی از دست می‌روند. پوست‌هایی کنده می‌شود و سلول‌هایی متولد می‌شوند. از دست دادن‌ها غم دارد، آن‌قدر که گاهی روی شادی به‌دست آوردن‌ها سایه می‌اندازد. اما حس کلی مثبت است. زندگی رو به جلو به نظر می‌آید. لابد که معنی‌اش این است که زنده‌ایم. لابد که معنی‌اش این است که داریم درست زندگی می‌کنیم. وگرنه که در جا می‌زدیم.

او. من.

سلول‌هایم حافظه دارند. همیشه داشته‌اند. بغل‌اش که می‌کنم حال خوشی در حافظه سلول‌هایم رو می‌آید. حال خوشی آمیخته با احساس امنیت، آرامش، خواستن، دوست داشتن. چیزهایی بیدار می‌شود. همان‌هایی که باعث می‌شوند دل‌ات نخواهد تن‌اش را رها کنی. دلت‌ات می‌خواهد در تن‌اش گره بخوری و در تن‌ات گره بخورد. دل‌ات می‌خواهد سلول سلول‌اش را لمس کنی، این‌جا باشد و هیچ‌وقت نرود. اما سدی وجود دارد که نمی‌گذارد وارد این مرحله شوم. خاطره آزار دیدن. مغزم آن حال را سوار حال سلول‌هایم می‌کند و نگه‌ام می‌دارد. آن‌وقت مغز پر از ای کاش‌ها می‌شود. پر از آرزویی که امید چندانی به محقق شدن‌اش نداری. می‌شود کسی پیدا بشود که بشود این‌طور در بغل‌اش آرام گرفت و تردید نداشته باشد؟ که انتخاب‌اش باشد ماندن و ادامه دادن؟ همیشه یک طرف‌اش می‌لنگد. یا این نیست یا آن نیست.

پایان.

به نظر می‌آید حرف‌های دیشب کمک کردند مغزم مرتب شود و دوران عزاداری تمام شود. از دست دادن‌ها دیگر می‌شود بخشی از زندگی که گذشته است. شادی و خوشبختی‌ای که بوده و برای همان زمان بوده و قرار نیست دیگر ادامه داشته باشد. که اگر ادامه دادنی بود به جایی نمی‌کشید که تصمیم به تمام کردن‌اش بگیرم. حالا باید چند روزی صبر کرد که مطمئن شوم واقعا دوره عزاداری تمام شده و این آرامش پایدار است.

روزانه‌های رها.

بچه خرگوش مرد. در واقع کشته شد. اما همه قصه این نیست. این اتفاق صرفا قله تراژیک یک قصه طولانی است. قصه در واقع از آن‌جایی شروع شد که رها جایی آمد که حیاط بزرگی داشت و می‌شد در آن چند نوعی جک و جانور نگه داریم. مرغ و گربه و خرگوش جانورانی بودند که از پس نگهداری‌شان بر می‌آمدیم و مناسب فضای ما بودند. از همان ابتدا تنظیم رابطه بچه‌ها و جانوران مزرعه چالشی بزرگ بود. بعضی‌ها می‌ترسیدند و بعضی‌ها آسیب می‌زدند. آن‌هایی که آسیب می‌زدند دو گروه بودند و هستند. گروه عشاق جک و جانور که از شدت علاقه جانور را تحت فشار می‌گذارند و گروه بی‌خیالان که از سر نابلدی یا شیطنت جانوران مزرعه برایشان اسباب‌بازی دیگری بودند. قصه دور و دراز ما با یک گربه شروع شد. با گربه‌ای که بعد از یک آسیب در خیابان به دست ما رسیده بود و از هر آدمیزادی می‌ترسید. با آن گربه، با همراهی تیم مربی‌ها، روزها و روزها با بچه‌ها تمرین کردیم که باید صبور بود. باید نشست و نگاه کرد. باید اعتماد جلب کرد. باید بگذاریم گربه هر کار خودش دلش می‌خواهد بکند. دنبال گربه دویدن و اصرار به این‌که با ما بازی کن فایده ندارد. روزها و روزها حرف زدیم و قرارها را مرور کردیم تا اوضاع به ثبات رسید. نه این‌که آزار دادن‌‌ها تمام شد، نه. اما معلوم بود به یک حد معقولی رسیده که به تدریج گربه از آدم‌ها فراری‌مان با ما دوست شد. در همان زمان یک پوستر حواس‌مان باشدهای گربه‌ای هم درست کرده بودم و کنار جای خواب گربه نصب بود که بایدها و نبایدهای توافق شده جلوی چشم و قابل ارجاع باشد. در آن دوره که می‌شود حدود یک سال و نه ماه پیش، از قبل‌ترش، از بردن جانوران سر کلاس در مدارس دیگر این تجربه را داشتم که یک مشکل رابطه بچه‌ها و جانوران این است که دلشان می‌خواهد جانور همان کاری را بکند که آن‌ها می‌خواهند. که دوست داشتن‌شان آمیخته به کنترل و آزار است. طاقت صبر کردن و فقط مشاهده کردن را ندارند. می‌خواهند به سرعت جانور، مثلا گربه بیاید در بغل‌شان بنشیند. حتی به زور، حتی اگر گربه دل‌اش نخواهد. البته این را در آدم بزرگ‌ها هم دیده بودم. نمونه‌اش آن خانمی که در سایت تحقیقاتی تکثیر و پرورش تمساح تالابی (گاندو) چوب در تن تمساح می‌کرد و می‌گفت ما این همه راه از اصفهان نیامده‌ایم که این بخواهد این‌جا دراز بکشد و هیچ تکانی نخورد. جانوری که اصلا ویژگی اصلی‌اش دراز کشیدن بیشتر طول روز زیر آفتاب است. خلاصه این که منظورم این نیست این مشکل فقط در بچه‌هاست. اما تجربه‌های من بیشتر با بچه‌هاست و دارم سعی می‌کنم این تجربه را این‌جا مکتوب کنم. بعد از آن یکی یکی جانوران مزرعه اضافه شدند. خرگوش‌ها آمدند و جوجه‌ها و مرغ‌ها و گربه‌های بعدی. بچه‌ها هم در این مدت اضافه و کم شدند. طبیعی است که با ورود هر بچه جدید روند تنظیم رابطه با جانوران مزرعه را دوباره از اول باید شروع می‌کردیم و به همین خاطر نمی‌شود گفت که جانوران مزرعه دوره‌ای بالاخره به آرامش رسیده باشند. این وسط چند تایی بچه هم داشتیم و داریم که خودشان این‌قدر قصه و مسئله دارند که مربی‌ها وقتی اولویت‌بندی می‌کنند بین تنظیم رابطه بچه با بچه‌های دیگر و رابطه بچه با جانوران مزرعه، قاعدتا اولی سهم انرژی و زمان بیشتری را به خودش اختصاص می‌دهد. قبل از مدت بچه خرگوش، مهم‌ترین حادثه جدی‌مان شکستن پای جوجه متولد شده در مزرعه بود. جوجه یکی یک دانه عزیزدل ما و مادرش که یک لحظه از خودش جدایش نمی‌کرد. آخر کلاس‌های تابستانی این اتفاق افتاد. بچه‌هایی که در اتفاق دخیل بودند، اتفاقا که از بچه‌های قدیمی‌تر بودند که همه این روندها را با ما پیش آمده بودند. اما پسرک‌هایی هستند که مدتی است که وارد دوره سنی سرکشی و شیطنت شده‌اند. تغییر رفتارشان فقط مربوط به جانوران مزرعه نیست و در همه کارهایشان دیده می‌شود. یکی از شیطنت‌های محبوب‌شان دزدکی وارد لانه گربه‌ها شدن و دنبال کردن گربه یا دنبال کردن مرغ‌هاست. یک‌جور لذت بردن از سرپیچی از قرارها و یک‌جور اسباب‌بازی دانستن این موجودات در رفتارشان دیده می‌شد. هنوز هم می‌شود اما حادثه‌ای که برای جوجه اتفاق افتاد این جریان را منطقی‌تر کرد. چه کار کردیم؟ جوجه را دامپزشکی بردیم. دکتر پایش را آتل بست و داروهایی داد که ده روزی باید به آن می‌دادیم. با خانواده دو پسرک درگیر در ماجرا هماهنگ کردیم و گفتیم به نوبت جوجه را نگه دارند و داروهایش را بدهند. جدا کردن جوجه از مادرش تصمیم سختی بود. مرغ مادر مدام صدا می‌داد و دنبال بچه‌اش می‌گشت و جوجه هم مدام جیک‌جیک می‌کرد و دنبال مادرش می‌گشت. سرایدارمان که همه جک و جانورهای مزرعه عزیزدل‌اش هستند از همه‌مان غصه‌دارتر بود. هدف اول از سپردن مسئولیت نگهداری جوجه به پسرک‌ها تمرین مسئولیت‌پذیری بود. اشتباهی کرده‌ایم و حالا باید پایش بایستیم. اما این کار نتیجه خوب دیگری هم داشت. بچه‌ها حال بی‌قرار جوجه را از نزدیک دیدند. دیدند که مادرش را می‌خواهد و فهمیدند آسیبی که زده‌اند در دوری جوجه از مادرش تاثیر داشته. از بازخودهایی که گرفتم فهمیدم اتفاقی که دنباله‌اش بودیم بیفتد افتاده و گفتم چهار پنج روز بعد جوجه را برگردانند. دیگر خودشان فعالانه پیگیر بودند و هر روز به رها سر می‌زدند تا داروهای جوجه را بدهند. حالا از آن موقع نه این که همه شیطنت‌های آزاررسان پسرک‌ها تمام شده باشد، اما می‌شود دید که محتاط‌ترند و حواس‌شان هست که مراقب آسیب‌زدن باشند. مهر که دوباره برگشتیم قصه‌های بچه‌ها و جانوران مزرعه هم دوباره شروع شد. هر بار همان کار همیشگی را می‌کردیم، موضوع را با حضور کودک بررسی می‌کردیم، قرارها را مرور می‌کردیم، اگر لازم بود به‌خاطر رعایت نکردن قرارهای توافق شده، کودک حق استفاده از امکانات مرتبط را از دست می‌داد تا بتواند دوباره به دست بیاورد، یا روی قرار جدیدی توافق می‌کردیم. با همه این‌ها اما به نظر من اوضاع خوب نبود. تعداد قصه‌ها زیاد بود و من درگیر عذاب وجدان. از همان اول‌اش با این‌که می‌دانستم و می‌دیدم که حضور جانوران در مزرعه‌مان فواید مختلفی دارد، اما هیچ‌وقت نتوانستم هم‌زمان نسبت به آزارهایی که می‌بینند بی‌تفاوت باشم. من شرایط حضور این جانوران را فراهم کرده‌ام و اگر آزار ببینند من مسئول هستم. نتیجه این عذاب وجدان جمع کردن بساط جانوران نبوده، که البته اگر زمانی حس کنم در روندی رو به بهبود پیش نمی‌رویم و جانوران برای ما مربی‌ها هم تبدیل به یک ابزار شده‌اند و نسبت بهشان بی‌خیال هستیم، قطعا دیگر اجازه نخواهم داد که ادامه پیدا کند. برگردیم به ادامه قصه جانوران مزرعه … سر و کله بچه خرگوش‌ها اواسط مهر ماه پیدا شد. از همان اول گروه عشاق جان‌شان برای این پشمالوهای کوچک در می‌رفت. دلشان می‌خواست بغل‌شان کنند و حتی ببرندشان خانه برای همیشه. تا بچه خرگوش‌ها کمی بزرگ شوند یک قرار جدید به قرارهای قبلی اضافه شد، تا اطلاع ثانوی در لانه رفتن و ناز کردن خرگوش هم تعطیل است، تا خرگوش‌ مادر و بچه‌هایش آسایش داشته باشند. اما نگه داشتن قرار برای بچه‌ها سخت بود. خرگوش جانور خانگی جذابی است، بچه خرگوش ده برابر آن. آخرش رسید به آن چهارشنبه‌ای که بچه خرگوش ظریف‌مان آن‌قدر دست به دست شد و فشرده شد که مرد. ولوله‌ای به پا شد. گریه‌ها تا چند روز ادامه داشت. عذاب وجدان‌ها و خشم‌ها هم. چیزی درون بچه‌ها تکان خورده بود. مرگ را به چشم دیده بودند. این که موجودی می‌تواند بمیرد و دیگر راه جبرانی نباشد. بعضی که در صحنه حضور نداشتند حاضرین در صحنه را مقصر می‌دانستند و از دست‌شان خشمگین بودند. روز شنبه بعضی‌ها در هر فرصتی که گیر می‌آوردند حاضران در صحنه را قاتل خرگوش صدا می‌زدند. ما چه کردیم؟ در قدم اول دو کار. با بچه‌ها جلسه گذاشتیم تا دو موضوع را پیش ببریم. اول این‌که به نظر می‌آید قرارهایمان برای مراقبت از جانوران مزرعه پاسخ نداده و قرارهای جدیدی نیاز است. پس تا قرارهای جدید برقرار شود، یعنی تا اطلاع ثانوی، هرگونه ارتباط با جانوران مزرعه ممنوع است. حتی ناز کردن، حتی دادن یک برگ خرمالو به خرگوش‌ها. هرکس باید برود جستجو کند و با پاسخ این سوال برگردد: من چه کاری می‌توانم برای مراقبت از هرکدام از جانوران مزرعه بکنم؟ تاکید کردیم پاسخ‌ها را در مورد خودشان بدهند که فضا به سمت حکم صادر کردن برای این و آن و مبرا کردن خود پیش نرود. این سوال را پرسیدیم چون تحلیل‌مان این بود بخش زیادی از آزارها، به‌خصوص از طرف گروه عشاق، در واقع از ناآگاهی و ناآشنایی با ویژگی‌های هر جانور می‌آید. این‌که چه چیزی را دوست دارند و چه چیزی اذیت‌شان می‌کند. چه چیزی نیاز دارند و چه چیزی مناسب‌شان نیست. دوم این‌که ما همه مقصر هستیم. چه در آن صحنه بوده‌ایم و چه نبوده‌ایم. چون اول این‌که ماجرای کشته شدن خرگوش تنها یک نمونه از ابزارهای متنوعی است که این مدت وجود داشته و دوم اینکه این جانوران مهمان همه ما رهایی‌ها هستند. خوب بودن‌شان نتیجه همکاری همه ماست و بد بودن‌شان هم. فکر نمی‌کردم قرار ممنوعیت ارتباط با جانوران این‌قدر جدی گرفته شود. فکر می‌کردم مجبور خواهیم شد مدام قرار را یادآوری کنیم. اما انگار هولناکی کردن خرگوش همه را به خودشان آورده و متوجه‌ترشان کرده است. حالا از دیروز وارد مرحله بعد شده‌ایم. پنج نشان برای هرکدام از سه نوع جانور مزرعه‌مان، خرگوش‌ها، گربه‌ها و مرغ و جوجه‌ها طراحی کرده‌ایم. بچه‌ها برای به‌دست آوردن هر نشان لازم است درباره آن جانور تحقیق کنند و ارائه دهند و در عمل هم نشان دهند که به یافته‌هایشان عمل می‌کنند. نشان‌ها به ترتیب این مجوزها را می‌دهند: تمیزکاری محل زندگی جانور، رسیدگی به آب آن، غذا دادن، بغل و ناز کردن و خانه بردن برای یک آخر هفته. اولین نفر دیروز اولین کارت را گرفت. حالا منتظرم ببینم بقیه روند چه‌طور پیش می‌رود. یک نکته پررنگ دیگر در این روند برایم اهمیت هماهنگی سیستم بود. پیش بردن چنین روندهایی در سیستم‌های آموزشی همراهی و همسویی همه مربیان و مدیران را نیاز دارد. چنین کارهایی با وجود یک مربی که چند ساعت در هفته در فضا حضور دارد پیش نمی‌رود.