روزانه‌های رها.

آخرین بچه هم خوابید. بعد از خواندن حدود پنجاه صفحه کتاب‌. از یازده خاموشی زده بودیم. حالا ساعت چهل و شش دقیقه بامداد است. اول‌اش چند نفری درد دل تنگی مادر و پدر داشتند، بعد درد حشره و لیسه و هزارپا، بعد گرما، بعد تشنگی، یکی آن وسط گشنه‌اش بود، بعد بی‌خواب شده بودند، بعد جا تنگ بود چون آن یکی قلنبه خوابیده بود، بعد آن یکی خواب به کل از چشمان‌اش پر زده بود و می‌خواست یک گوشه تا صبح بنشیند و زل بزند به تاریکی و… همه‌شان خوابیدند. هر پانزده تا. نمی‌شود یک باره، بدون این‌که قبلا رابطه‌ای بین توی مربی و بچه باشد، پانزده تا بچه نه تا دوازده ساله را ببری سفری که دو شب دور از مادر و پدرشان باشند و آرام بگیرند. باید یک رابطه‌ای باشد که کنارت احساس امنیت کنند، که در بغل‌ات آرام بگیرند، که وقتی بهشان می‌گویی کنار من بخواب، راضی بشوند بمانند و بخوابند و از پس دلتنگی و اضطراب‌شان بر بیایند. صدایت، لمس دست‌هایت، آغوش‌ات اگر امشب آرام کننده و امن است، روزها و روزها سر و کله زدن معلم و شاگردی پشت‌اش است.

بیست و یکم مرداد نود و شش.

هر بار که از چیزهایی در من که دوست دارد تعریف می‌کند، عذاب وجدان می‌گیرم. که چرا من نمی‌گویم. که چرا برخلاف همیشه‌ام دوست داشتنی‌های طرف مقابل‌ام را بلند بلند برایش نمی‌گویم. اما نمی‌توانم. نمی‌شود. چون انگار گفتن‌اش به رابطه رسمیت می‌دهد. به رابطه‌ای که شروع نشده باید تمام می‌شده. به رابطه‌ای که در واقع هیچ‌وقت رابطه نبوده. که اگر بلند بلند درباره دوست داشتنی‌هایش حرف بزنم، آشکارا دل می‌بندم، آن وقت کندن سخت‌تر و حال بد همراه‌اش بیشتر می‌شود.

هفدهم مرداد نود و شش.

دوازده تا بچه نه تا یازده ساله را برده بودیم غار کهک. فرود هشت متری با هارنس و کارابین و بند و بساط مربوط‌اش، پیاده‌روی پستی و بلندی و سختی‌دار در غار، دیدن خفاش، شنیدن صدایش، تلاش برای تجربه تاریکی مطلق و سکوت و بعد دست به سنگ شدن و صعود و خروج از غار. در تاریک روشنای دهانه غار گوشه‌ای نشسته بودم تا یکی یکی بالا رفتن بچه‌ها و ما شروع بشود. دخترک از آن طرف یک دفعه گفت عمه صفورا انگار امروز خیلی کیف کردی! راست می‌گفت. واقعا کیف کرده بودم. غار همیشه حال من را خوب می‌کند. فرود و پیاده‌روی در غار و خفاش و تاریکی و دست به سنگ شدن لذت و هیجان‌ام را به اوج می‌رساند. به دخترک گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت از چشم‌هات معلومه. از صورتت هم. گفتم چه خوب که بلدی احساس آدم‌ها رو از صورتشون بفهمی. نگفتم چه خوب که این را حتی در نوری این‌قدر کم می‌توانی تشخیص بدهی. یادش افتادم. یاد این‌که برق چشم‌هایم را حتی در نور کم هم می‌بیند.

گربه.

گربه آن موجودی است که از شدت غلیان احساسات وادارت می‌کند کله‌اش را بگیری در دست‌ات و فرق سرش را یک ماچ آب‌دار صدادار بکنی.

پانزدهم مرداد نود و شش.

هر چه‌قدر هم مجبور شده باشم به اجبار مخفیانه زندگی کردن، سبک سنگین کردن کلمه‌ها و حرف‌ها و عاشقانه‌ها تن بدهم، اما گاهی باید بشود بلند بلند حرف زد. باید بشود درد را، اعتراض را بلند گفت. گفت که انصاف نیست. تکرار شدن چندین باره این ماجرا انصاف نیست. مجبور شدن من به کنار آمدن با کنار گذاشته شدن‌ام به‌خاطر جنسیت‌ام، نه به‌خاطر شخصیت و رفتارم، انصاف نیست. یک جایی زندگی باید به آدم جای تنفس بدهد. نه این‌که مدام هوا را نشان بدهد و بعد بگوید حق نداری نفس بکشی. چون ممنوعی. چون اقلیتی و در محدوده عادی‌ها نمی‌گنجی. یک‌جایی زندگی پیچیده سخت‌گیر باید دست از سر آدم بردارد.

چهاردهم مرداد نود و شش.

فهمیدم زنده‌ام. که همه آن تلخی‌ها چیزی را نکشته. فقط محتاط‌تر شده‌ام. خیلی محتاط‌تر. در دل بستن. در دوست داشتن. به سرعت، با کوچک‌ترین نشانه‌ای از تردید یا چیزهایی که دوست ندارم دوباره خودم را جمع می‌کنم و پس می‌زنم. برای محافظت از خودم. اما زنده‌ام. می‌دانم چه چیزی می‌خواهم. برق چشم‌هایم را حتی در تاریکی هم می‌شود دید. کسی که بلد باشد ببیند.

دور، نزدیک.

مهمان دارم. مثل همه آدم‌های جدید تحت تاثیر این خانه، معماری‌اش و فضایش قرار گرفت. هر بار که درباره خانه حرف می‌زنم، درباره آن عکس بزرگ روی دیوار، دلتنگی‌ام بالا می‌آید. اما تیر خلاص را ش. زد. عکس‌های سفرش را که فرستاد دلتنگی آمد رسید به گلویم. آمد از چشم‌ها زد بیرون. فکر کنم دلتنگی‌هایمان را از آدم‌های دور نزدیک جمع کنیم نصف دنیا را بگیرد، یا بیشتر.