روش‌هایی برای سر پا ماندن.

رد لب‌هایم را روی تن‌اش گذاشتم و رفتم. فکر نمی‌کنم. نه به گذشته، نه به آینده. نه حتی به لحظه‌هایی آن وسط. این‌طور است که می‌شود هم‌چنان خندید و خوش بود.

Advertisements

غر از الزامات زندگی است.

دل‌ام می‌خواهد تمام شود، تمام این پیچیدگی‌ها و کلافگی‌هایی که به آن‌ وصل است. می‌دانم که زندگی بی‌ماجرا بشود خیلی زود حوصله‌ام سر می‌رود و دوباره آرزوی ماجرا می‌کنم، می‌دانم که سوا کردنی نیست و اگر ماجرا دل‌ام می‌خواهد همه‌اش خوشی نیست و این بخش‌هایش را هم باید بپذیرم، اما با همه این دانستن‌ها از کلافگی خسته‌ام و می‌خواهم تمام بشود.

سالگرد.

در خنکی مرطوب صبح پاییزی در کوچه‌های یوسف‌آباد به سمت محل کارم می‌رفتم. یک لحظه بود. یک بو. بوی آشنا. در بوینوس‌آیرس بودم. در محله خانواده تاتیانا. نزدیک آن رستوران محلی دلچسب که همه هم را می‌شناختند و سلام و علیک می‌کردند. بهار بود دوباره. دو بهار در یک سال.

هنرمند بود. لابد هنوز هم هست.

یادم می‌آید. رد انگشتان‌اش که روی پوست صورت و گردن‌ام می‌لغزید. که اگر آن‌قدر حال‌ام بد نبود، لابد که دیوانه‌ام می‌کرد. یاد انگشت‌هایش می‌افتم، اما دیگر دل‌ام برایشان تنگ نمی‌شود. انگشتانی که زمانی بی‌تاب‌شان بودم. برای انگشتانی که هنرمندتر از تمام انگشتانی بوده‌اند که تابه‌حال روی پوست‌ام لغزیده‌اند.

خوب است که کسی هست که می‌شود برایش گفت.

از یک جایی که یادم نیست کی بود، قفل سکوت را شکسته‌ام و شروع کرده‌ام به بلند درباره‌اش حرف زدن، و این بار آخرین دیدار را هم گفتم. حالا بعد از چند روز دوزاری‌ام افتاده که عجب قسمتی را گفته‌ام. که به نظر می‌آمد هیچ وقت درد نگذارد زبان‌ام به گفتن‌اش باز شود. دلیل باز شدن زبان‌ام لابد این است که حالا بهتر آن روز را و خودم را می‌فهمم. که چرا فلان کار را کردم و چه چیزی بود که جواب نداد. حال‌ام به خودم و انتخاب‌ام بهتر است، با همه دردش.

خنکی فریادرس ماست.

بعد از یک فصل نکبت گرم که اینرسی زیر سقف خنک ماندن را زیاد می‌کرد و هر بیرون رفتنی شبیه پا گذاشتن به جهنم بود، حالا از چهار صبح که بلند شده‌ام که پاورپوینت کارگاه را به سرانجام برسانم و بروم سر کار و از قبل اش فکر می‌کردم اسنپ می‌گیرم که کمتر راه را بفهمم، بی‌قرار بیرون رفتن‌ام. بدون اسنپ. در طولانی‌ترین زمانی که بشود به سر کار رسید. بیرون خیابان خیس است و صدای رعد و برق می‌آید و برق‌اش اتاق‌های تاریک خانه را روشن می‌کند. هوا آن‌قدر خنک است که دیگر لباس پوشیدن یک نیاز است نه یک عرف یا اجبار ذهنی.