خواب.

به یاد نمی‌آورم شبی مثل دیشب تمام شب پر از خواب‌هایی این چنین بوده باشد. نفس‌ام هنوز سر جایش نیامده. چرا؟ هوشمندانه تمام عناصری که می‌توانند این‌طور نفس‌ام را ببرند در دو قصه دو خواب تنیده شده بود.

Advertisements

سفر به شرق آفریقا – ۲۵

روز چهاردهم – ۱۷ تیر ۱۳۹۷

شعله حس تنهایی شدید و غم عمیق و بی‌قراری زیاد ماندن در یک‌جا که لابد پی‌ام‌اس هم تشدیدش می‌کند را با پیدا کردن یک فعالیت جدید فعلا کم کردم و دوباره حوصله‌ام سر جایش برگشته. باید یک بازی طراحی کنم که بعد روی زمین محوطه اصلی کمپ نقاشی شود. بودن طولانی در یک مکان که برایم چالش هست، تعدد کم کار هم یک چالش دیگر است. روزانه‌های من همیشه پر از کارهای متنوع و متعدد است و خب سفر همه روزهایش این‌طور نیست. البته که در زندگی معمول هم یک روزهایی می‌خواهم هیچ کار خاصی نداشته باشم و ولو باشم و در سفر هم نیازش دارم. این‌جا خوبی‌اش این است که فضای جدا و تنها دارم و هروقت دل‌ام سکون و سکوت بخواهد می‌توانم داشته باشم. مثل خانه‌ام در تهران، حالا چادری در گوشه مزرعه دارم که مال من است و امن‌ام است.

سفر به شرق آفریقا – ۲۴

روز چهاردهم – ۱۷ تیر ۱۳۹۷

دیشب اولین بیماری‌ام را تجربه کردم. یکی دیگر از داوطلب‌های مزرعه، پسر هجده ساله آلمانی، کل دیروز را بیمار بود و هنوز هم خوب نشده. تب و لرز و اسهال و استفراغ. این‌جا سابقه مالاریا دارد. خود ایدی پارسال و چند سال قبل مالاریا گرفته. در چادر هستم و اسپری ضد حشره می‌زنم و در و پیکرش بسته است، اما نگرانی از مالاریا باعث شد کوتاه بیایم و قرص‌های مالاریا را با وجود آگاهی به همه عوارض‌اش شروع کنم. حالا نمی‌دانم حالت تهوع دیشب برای این بود یا تنوع خوراکی‌هایی که خورده بودم و به معده‌ام نساخته بود. فقط این‌که تلاش کردم تا جای ممکن دیرتر بالا بیاورم که قرص حرام نشود! خوشبختانه تب و لرز ندارم و این یعنی قصه جدی نیست. الان زود است برای بیمار شدن. لطفا صبر کند برگردم که حداقل چهار نفر باشند نازم را بکشند!

سفر به شرق آفریقا- ۲۳

روز سیزدهم – ۱۶ تیر ۹۷

در این مدت حس نمی‌کردم که بین من و اهالی این کشور فاصله‌ای هست، اما حالا در مزرعه ایدی این حس را دارم. همسر ایدی هم اهل همین جاست و البته این چند روز ندیدم‌اش، چون درگیر یک ماجرای خانوادگی است و رفته به آن رسیدگی کند. من هستم و ایدی و تیموی آلمانی و آیلای اسکاتلندی که در یک مدرسه داوطلب است و آخر هفته‌ها می‌آید این‌جا و بقیه ساکنین مزرعه که بومی هستند، پرستار بچه، سرکارگر و…رفتار ایدی بالا به پایین نیست، اما خب تفاوت فرهنگ و غذا و ترجیحات ملموس است. انگار ما هستیم و بقیه که در سایه کارهای ما را رتق و فتق می‌کنند. آن‌ها در سکوت‌اند و خودشان را در حاشیه نگه می‌دارند یا بخشی از اشکال از من است؟ همه‌اش به دلیل رنگ پوست است یا اگر هر جای دیگر هم بود و صاحب مزرعه و کارگرهای مزرعه بودند، همین فاصله بین‌مان می‌افتاد؟

سفر به شرق آفریقا – ۲۲

مثل حال آدم‌های مهاجرت کرده می‌ماند. نه تنها زندگی منتظر بودن ما نمی‌ماند، که مرگ هم. فقط می‌دانم که مرده. اما هنوز کسی را پیدا نکرده‌ام که برایم توضیح بدهد چرا. اینترنت این‌جا هم که می‌رود و می‌آید. دوست خیلی صمیمی نبودیم، اما به هرحال در دایره دوست‌هایم بود. از آن مهمانی کذایی که آخرین بار دیدم‌اش و حرف زدیم و بیشتر شناختم‌اش بیشتر.

سفر به شرق آفریقا – ۲۰

روز نهم – ۱۲ تیر ۹۷

چه قدر جذاب، رینر هم دارد می‌آید اوگاندا، به احتمال زیاد. با رینر در سفر آرژانتین آشنا شدم. درست چند ساعت بعد از آن بریک‌آپ کذایی وسط سفر. رینر اکولوژیست است، با حوصله است، جزء معدود اروپایی‌هایی است که دیده‌ام شرق و تاریخ‌اش را می‌فهمد و همین شد که من سه روز بی‌وقفه سوال باران‌اش کردم. حرف زدن راهی بود برای فکر نکردن به خشمی که داشتم و هنوز بعد از نزدیک به دو سال شگفت‌زده می‌شوم که هنوز هم هست و از سر اتفاق کسی را پیدا کرده بودم که پاسخ سوال‌هایم را بلد بود. رینر آلمانی است اما سال‌هاست ماداگاسکار زندگی و کار می‌کند. قبل از من یک ایرانی دیگر هم دیده بود. یک دختری که مدتی رفته بود پیش‌شان برای کار داوطلبانه مانده بود. نتیجه‌گیری‌اش از ما دو نفر درباره ایرانی‌ها این بود که ایرانی‌ها خیلی حرف می‌زنند و سوال می‌پرسند و من از ته دل خندیده بودم. خوشحال می‌شوم دوباره ببینم‌اش و اگر بشود بخش گوریل‌بینی در اوگاندا را با هم برویم خیلی خوب می‌شود. باز هم کسی هست که برایش پرچانگی کنم و سوال‌هایم را بپرسم. دو نقطه دندان!