من.

می‌رفتم سمت خانه و هق‌هق امان نمی‌داد، که زنگ زد. بی‌هوا و خندان و مهربان. گفت می‌خواستم بپرسم حالت چه‌طور است. یک چشم‌ام اشک است و یکی خنده. مغزم نمی‌تواند تصمیم بگیرد خوشحال باشد از این‌که عزیز دلی سر بزنگاه حال‌ام را پرسیده یا اشک‌اش را دو برابر کند که آدمی که جان می‌کنم به نداشتن‌اش عادت کنم حال‌ام را پرسیده.‌ همه آدم‌ها این‌قدر مغزشان پیچ دارد؟ خسته‌ام. می‌خواهم بخوابم… تا ابد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s