سفر به شرق آفریقا – ۲۹

روز بیست و سوم – ۲۶ تیر ۱۳۹۷

آدم آخر سه ماه می‌رود سفر؟ هر چند روز یک بار این را از دلتنگی می‌گوید و من یک جواب شوخ و شنگی می‌دهم و تفریح می‌کنم و می‌خندیم. دلتنگی را می‌شود این‌طور پنهان کرد لابد.

تصور می‌کردم در این سفر این‌جا سفرنامه‌های واقعی‌تری بنویسم، اما واقعیت جور دیگری پیش می‌رود. چندمین سفر است که این اتفاق می‌افتد و به نظرم باید دیگر به عنوان یک واقعیت بپذیرم‌اش. ترکیب متن و تصویر در اینستاگرام بیشتر خوراک رویدادهای روزانه سفر است و این‌جا مثل همیشه محل بلند بلند گفتن فکرهایی است که در مغزم چرخ می‌خورند، اتفاقاتی است که تصویر ندارند و حرف‌هایی است که درونی‌تر هستند و مخاطب‌اش آن همه آدم نیستند. البته که آن‌جا می‌دانم کی پست‌هایم را می‌بیند و این‌جا جز چند نفر بقیه را نمی‌شناسم و خب این لزوما معنی‌اش احساس امنیت بیشتر نیست. ولی هر چه که هست کلمه‌ها و نوشتن در این‌جا همیشه برای من شخصی‌تر بوده‌اند. یک نقل قولی نمی‌دانم از کی وجود دارد که آدم‌ها از آن چیزی که در اینستاگرام‌شان هستند غمگین‌تر و از آن چیزی که در توییترشان هستند خوشبخت‌ترند. حالا برای من جای توییتر باید بنویسیم وبلاگ.

پریود شدن در این مملکت با این اوضاع آب و دستشویی‌ها سخت است. فرهنگ‌شان هم که مثل ما تمایل به پنهان‌کاری دارد و همین اوضاع را سخت‌تر می‌کند. زن‌ها واقعا چه کار می‌کنند موقع پریود؟ خیلی کنجکاوم بدانم که اوضاع بهداشت در این مورد چه‌طور است؟ چه می‌کنند؟ چه اعتقاداتی دارند؟

آخ! پریود و حال‌اش و دردش میل به ولویی را زیاد می‌کند. اما باید بتوانم از جای‌ام بلند شوم و یک کارهای مفیدی امروز بکنم.

Advertisements

سفر به شرق آفریقا – ۲۸

روز بیست و دوم – ۲۵ تیر ۱۳۹۷

از مزرعه بیرون آمدم و حالا در شهرکی به نام کاجِنسی در نزدیکی کامپالا هستم. در خانه‌ای با فرزندان جوان و پر انرژی.

کلا روزهایی که جابه‌جایی طولانی و پر تعداد دارم اعصاب‌ام تحلیل می‌رود. فرض کنید مجبور باشید چهار بار در روز بروید ترمینال جنوب یا غرب و با شکارچیان مسافر اتوبوس و تاکسی‌ها که می‌خواهند به زور سوارتان کنند سر و کله بزنید و با رانندگانی که قیمت دولا پهنا می‌گویند چانه بزنید.

البته در کلافگی امروز پریود هم بی‌تاثیر نبود. بی هرحال یک جایی آن وسط کلافگی که تازه بحث‌ام با راننده دماغ بالا که می‌خواست بابت کوله کلی کرایه اضافه از من بگیرد تمام شده بود، از خودم پرسیدم دل‌ام می‌خواست الان تهران بودم یا همین‌جا. بعد به این نتیجه رسیدم که چه فرقی می‌کرد، این‌جا گه است، آن‌جا هم گه است، حداقل این‌جا گه‌اش متنوع است! و آرام شدم. آدم چیزی نداشته باشد که برایش حسرت بخورد حال‌اش بهتر است.

چرا دخترهای این‌ سرزمین این‌قدر زیبا هستند؟ انصاف نیست واقعا.

سفر به شرق آفریقا – ۲۷

روز نوزدهم – ۲۲ تیر ۱۳۹۷

یک‌جور اعتراف به شاید حدی از رذالت است. این‌که خوشحال‌ام این تابستان را ایران نیستم که همراه بقیه بی‌برقی و بی‌آبی بکشم. البته لزوما حال و شرایط بهتری هم این‌جا ندارم، هر بطری آب خوردن را چهار هزار تومان می‌خرم و شب پتوی اضافه ندارم و یک وقت‌هایی دسترسی به آب و حمام ندارم و اگزمای دست‌ام از حساسیت به آفتاب و خاک پیش‌روی کرده و کم‌کم دارد تن‌ام را هم می‌پوشاند. خانه بودم هیچ‌کدام از این‌ها نبود. کلی لباس داشتم که می‌شد مدل به مدل عوض کنم، دکتر رفتن آسان‌تر از این‌جا بود و دارو پیدا کردن هم. حداقل یکی پیدا می‌شد بیاید این پماد اگزما که آورده‌ام را پشت‌ام که دست‌ام نمی‌رسد بمالد. اما باز هم خوشحال‌ام که تهران نیستم. این‌جا شرایط، شرایط سفر است. اتفاقات نامعلوم و شناور، اما در خانه باید سر کار می‌رفتم و فلان پروژه را می‌رساندم و نظم زندگی را نگه می‌داشتم. آن‌وقت برق مهم می‌شود، اینترنت خوب مهم می‌شود، آب مهم می‌شود. خسته بودم از تلاش برای نگه داشتن نظم زندگی با تحمل همه این کند کننده‌ها. خسته قبل از وقوع حتی. شاید هم خسته از خیلی چیزهای دیگر و توانی برایم نمانده بود برای تحمل چیزها. برای این‌که هر روز با فیلترشکن سر و کله بزنم و قرش بیاید. سفر برایم یک‌جور نفس کشیدن است، نه بیشتر یک‌جور نفس‌گیری است که دوباره بیایم شیرجه بزنم وسط روزهایی که امیدی به بهتر شدن‌شان نیست، مثل بقیه و تلاش کنم طاقت بیاورم، مثل بقیه.

سفر به شرق آفریقا – ۲۶

روز هفدهم – ۲۰ تیر ۹۷

در این حال و روز قصه این‌جاست که فرقی هم نمی‌کند اگر خانه بودی، وسط شهر آشنا، زبان آشنا و آدم‌های آشنا. باز هم در به در پیدا کردن کسی بودی که بتوانی بلند بلند خواب‌ات را تعریف کنی و فشار مغزت را کم کنی، و بغض‌ات تبدیل به هق‌هق بشود. ته‌اش می‌شد همین که به ضرب و زور بتوانی تلگرام را وصل کنی و انتظار بکشی که صدا می‌رود یا نمی‌رود. پیام می‌رود یا نمی‌رود. قصه همین است؟ که من بفهمم همین است که هست و غیر از این نیست، که تنها هستیم و شاید گاهی حس کنیم نیستیم، اما آن فقط گاهی است و زندگی اساس و بنیان‌اش همین تنهایی است؟ مگر این را نمی‌دانستم؟ لازم داشتم که دوباره نشان‌ام داده شود؟ که دست از تقلا و نارضایتی بردارم؟ فکر می‌کردم در این مزرعه درندشت صدای گریه‌ام به جایی نمی‌رسد، اما سلنگو صدایم را شنیده بود و نگران شده بود. از پشت بوته‌ها صدایم زد. چندین بار گفتم خوب‌ام تا راضی شد و رفت. تنها نبودن‌ها در همین حد است؟ این‌که گاهی اتفاقی کسی هست و باید دل‌ات به همین اتفاقی‌ها خوش باشد؟ قرار است در این سفر این را بفهمم و قبول کنم که عمیقا تنها هستم؟ این که در بعضی جوانب این‌جا با خانه فرق چندان زیادی هم ندارد؟

خواب.

به یاد نمی‌آورم شبی مثل دیشب تمام شب پر از خواب‌هایی این چنین بوده باشد. نفس‌ام هنوز سر جایش نیامده. چرا؟ هوشمندانه تمام عناصری که می‌توانند این‌طور نفس‌ام را ببرند در دو قصه دو خواب تنیده شده بود.

سفر به شرق آفریقا – ۲۵

روز چهاردهم – ۱۷ تیر ۱۳۹۷

شعله حس تنهایی شدید و غم عمیق و بی‌قراری زیاد ماندن در یک‌جا که لابد پی‌ام‌اس هم تشدیدش می‌کند را با پیدا کردن یک فعالیت جدید فعلا کم کردم و دوباره حوصله‌ام سر جایش برگشته. باید یک بازی طراحی کنم که بعد روی زمین محوطه اصلی کمپ نقاشی شود. بودن طولانی در یک مکان که برایم چالش هست، تعدد کم کار هم یک چالش دیگر است. روزانه‌های من همیشه پر از کارهای متنوع و متعدد است و خب سفر همه روزهایش این‌طور نیست. البته که در زندگی معمول هم یک روزهایی می‌خواهم هیچ کار خاصی نداشته باشم و ولو باشم و در سفر هم نیازش دارم. این‌جا خوبی‌اش این است که فضای جدا و تنها دارم و هروقت دل‌ام سکون و سکوت بخواهد می‌توانم داشته باشم. مثل خانه‌ام در تهران، حالا چادری در گوشه مزرعه دارم که مال من است و امن‌ام است.

سفر به شرق آفریقا – ۲۴

روز چهاردهم – ۱۷ تیر ۱۳۹۷

دیشب اولین بیماری‌ام را تجربه کردم. یکی دیگر از داوطلب‌های مزرعه، پسر هجده ساله آلمانی، کل دیروز را بیمار بود و هنوز هم خوب نشده. تب و لرز و اسهال و استفراغ. این‌جا سابقه مالاریا دارد. خود ایدی پارسال و چند سال قبل مالاریا گرفته. در چادر هستم و اسپری ضد حشره می‌زنم و در و پیکرش بسته است، اما نگرانی از مالاریا باعث شد کوتاه بیایم و قرص‌های مالاریا را با وجود آگاهی به همه عوارض‌اش شروع کنم. حالا نمی‌دانم حالت تهوع دیشب برای این بود یا تنوع خوراکی‌هایی که خورده بودم و به معده‌ام نساخته بود. فقط این‌که تلاش کردم تا جای ممکن دیرتر بالا بیاورم که قرص حرام نشود! خوشبختانه تب و لرز ندارم و این یعنی قصه جدی نیست. الان زود است برای بیمار شدن. لطفا صبر کند برگردم که حداقل چهار نفر باشند نازم را بکشند!