سفر خداحافظی به خوبی و خوشی برگزار شد و همه چیز آرام است. وقتی رفت نوشت:

«تو را به خاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خيال دوست می‌دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم

تو را به خاطر بوی لاله‌های وحشی

به خاطر گونه‌ی زرين آفتاب‌گردان

برای بنفشیِ بنفشه‌ها دوست می‌دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم»

چسبید.

هر قصه‌ی باشکوهی که دارد تمام می‌شود، نیاز به اختتامیه دارد. هر چه باشد، یک رابطه، یک شغل، یک دوره‌ای از زندگی. برای رابطه‌ای که قرار است تمام شود و از سطح فعلی‌اش به سطح دیگری تغییر کند، باید مراسم خداحافظی گرفت. هرکدام را یک‌جور. آن یکی به یک روز طولانی معاشرت دلچسب و در هم پیچیدن و لبخند گذشت، این یکی به یک سفر دلچسب و آغوش و نوازش و حرف زدن و بیرون کشیدن حرف‌ها از اعماق و گذاشتن‌اش در جایی امن و فهمیدن و فهمیده شدن. قصه ناتمام می‌ماند، دین‌ات به باشکوهی‌اش ادا نمی‌شود، اگر نتوانی اختتامیه را برگزار کنی. مثل رابطه‌ای که در دعوا و دوری تمام می‌شود.

لب‌هایش را می‌بوسم، می‌خواهم که انگشتان‌اش بر تن‌ام بلغزد، اما نه چون لب‌های اوست و نه چون دست‌های اوست. هنوز عزیز است و هنوز برایم امن است که اجازه می‌دهم وارد حریم تن‌ام شود، اما مسیر پذیرفتن جدا بودن راه‌مان من را به آن‌جا رسانده که دیگر تن‌ام در تمنای تن‌اش نیست. لذت می‌برم، اما ذهن‌ام در دوردست‌هاست، در اعماق خودم، در تنهایی.

یک وقتی چشم باز کردم و دیدم بیشتر دوستان نزدیک و رفقایم در یک ویژگی مشترک هستند: پیگیری نکردن رابطه در آن حدی که از نظر من یک رابطه صمیمی نیاز دارد. این‌که اصلا تعریف‌شان از رابطه صمیمی با من فرق دارد. آدم‌هایی که در وجوه دیگرشان جذاب هستند و من را جذب خودشان کرده‌اند، من را دوست دارند و می‌خواهند به رابطه‌ی با من ادامه بدهند، اما این ویژگی‌شان برای من فاتحه رابطه‌ی طولانی مدت صمیمانه باهاشان را می‌خواند. چرا این‌قدر شبیه هم؟ اتفاقی است؟ یا چیزی در من باعث این شباهت‌ها می‌شود؟ مدت‌هاست که دنبال آن چیزی در خودم می‌گردم که زمینه این تجربه بود و هنوز به نتیجه‌ی مشخصی نرسیده‌ام. شاید که به ویژگی انرژی زیاد من به پیگیری کردن و وصل بودن به آدم‌ها بر می‌گردد، که آن‌قدر زیاد است که نمی‌بینم اگر طرف رابطه به‌حال خود باشد، اصلا در جایی که من ایستاده‌ام نایستاده. که اگر زودتر ببینم، زودتر رابطه‌ام را تنظیم می‌کنم و در یک توهم پیش نمی‌روم، که بعد سرخورده شوم.

گاهی این کار را هم می‌کنیم. آن کسی که آرام کنارمان است، می‌فهمدمان و آزاری بهمان نمی‌رساند را نمی‌بینیم و در تب آن‌که از دست‌مان رمیده می‌سوزیم. این هم همان انتخاب بین پدرو و جان است؟ انتخاب بین عشق، هرچند متلاطم باشد، و انتخاب دوست داشتنی آرام؟ شاید نه. شاید نرسیدن است که آتش حس را زیاد می‌کند و به ما سوگیری می‌دهد. شاید ولع خواستن چیزی که بهمان نداده‌اند به ما توهم عمیق‌تر بودن احساسات داده باشد.

سال‌ها سر خواندن کتاب مثل آب برای شکلات مقاومت کرده بودم. فکر می‌کردم شبیه این کتاب‌های پرفروش عاشقانه است که دوست‌شان ندارم. اما نبود. ادبیات آمریکای لاتین بود، با همان دنیای آغشته به رئالیسم جادویی. و البته که به‌موقع خواندمش. همین‌ زمانی که در خودم کنکاش می‌کنم تا دردم را پیدا کنم. قصه همان قصه‌ی تردید تیتا در انتخاب میان پدرو و جان است. در واقع تردید در انتخاب میان عشقی که آمیخته به درد و تنش است یا دوست داشته شدنی آرام. به قول او در کتاب‌ها و فیلم‌ها آدم‌ها عشق را انتخاب می‌کنند، اما انتخاب ما در زندگی واقعی واقعا همین است؟ یک جایی از تلاطم خسته می‌شویم و برای این‌که زنده بمانیم آرامش را انتخاب می‌کنیم؟

بعید نیست که حرف‌اش درست باشد. بخشی از جذابیت این رابطه از نرسیدن و کلنجارهایش می‌آید. اصلا از کجا معلوم اگر یک سال و نیم پیش به هم می‌رسیدیم، حالا هنوز رابطه ادامه داشت. اصلا درباره کدام رابطه‌ی انسانی آدم این را می‌داند؟ اصلا یک زمانی ترسناکی رابطه برای من در همین ویژگی‌اش بود. این‌که پیش‌بینی‌پذیر و قابل کنترل نبود. همین ترسناک‌اش می‌کرد. و جالب این‌که این یک تناقض بزرگ در من بود. چه‌طور من در سفر کردن، در شروع کار جدید، در امتحان مزه‌ها این‌قدر نترس بودم، اما در روابط انسانی این‌قدر محتاط؟ در این چند سال پوست‌ام کنده شد، اما شاگرد خوبی بودم. درس‌ها را که باید در پانزده بیست سال آرام می‌آموختم در چند سال فشرده در مغزم فرو کردم. و البته که هنوز یک چیزهایی را درباره‌ی خودم نمی‌دانم، چون هنوز فرصت تجربه‌اش را نداشته‌ام. این را باید هر چند وقت یک بار برای خودم تکرار کنم که نمی‌شود لذت باشد و درد نباشد. که اگر هرچه‌قدر لذت داشتن عمیق‌تر باشد، به وقت از دست دادن دردش بیشتر است. هر چه پیش می‌رود، درد بیشتری می‌کشم. لابد که چون رابطه به رابطه چون خودم را شناخته‌ام و بیشتر فهمیده‌ام چه می‌خواهم و بیشتر از داشتن لذت برده‌ام.