پس لرزه.

تمام مدت تلاش کرده بودم کار که به این‌جا رسید از چنین حالی دور بمانم. که به نظر می‌رسد موفق نبوده‌ام. بغض می‌آید لانه می‌کند در گلو و نمی‌رود. حس‌ خواستن و محبت و خشم و کلافگی در هم آن‌چنان قاطی می‌شود که نمی‌شود به حال‌ام اعتماد کنم. تلاش کرده بودم. خیلی تلاش کرده بودم که مقاومت کنم. جلوی دل بستن. اما حالا می‌فهمم که موفق نبوده‌ام.

دختر موفرفری.

آن بالا، بالاتر از خط جنگل، کنار آتش نشسته بودیم. اطراف‌مان را مه گرفته بود. بچه‌ها این طرف و آن طرف بازی می‌کردند. دختر مو فرفری ایتالیایی هم همراه‌مان آمده بود. پاهایش را بغل کرده بود و در سکوت با زغال طرح‌هایی روی سنگ می‌کشید. همان چند دقیقه قبل سر موضوعی مشغول حرف زدن بودیم و با انرژی مشغول گفتگو بود. اما حالا طوری ساکت بود که انگار هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. یکی از همکارها یک دفعه ابراز تعجب کرد که این آدم چه عجیب است. همه وقتی سفر کوله به پشت به این دور و درازی می‌روند کلی حرف برای گفتن دارند. چه‌طور می‌تواند این‌طور ساکت باشد و مدام در حال تعریف کردن نباشد؟ دختر را دوباره نگاه کردم. آشنا بود. انگار خودم را می‌دیدم که آن‌جا نشسته‌ام و در سکوت رد لبخند روی صورت‌ام پیداست. دختری که تنها سفر می‌کند. کسی که هزاران ماجرا هم از سر گذرانده باشد، گاهی هم که با هیجان تعریف‌شان کند، اما خیلی وقت‌ها همین شکلی است. در سکوت می‌شنود، می‌بیند، لبخند می‌زند و حال‌اش خوب است.

ذخیره.

معجزه‌ای که آرزویش را می‌کنی گاهی تبدیل به آدمی می‌شود که آن‌قدر حا‌ل‌ات را خوب می‌کند که جان داشته باشی سه غم عالم جلوی رویت را تا یک وقت خوبی تحمل کنی و از همان اول شل و پل نشوی.

او.

آدم‌ها هرچه‌قدر هم کوتاه که در زندگی هم باشند، ردپایشان جا می‌ماند. بالاخره رفت. رفت که اولویت دیگرش در زندگی را حفظ کند. بودن‌اش هر چند کوتاه یادم آورد که چه کیفیتی از حضور را بلدم. بعد از مدت‌ها تنش‌های پشت هم و در هم فرصت پیدا کردم کمی آرام بگیرم. دوست داشته شدم. هماوردم بود، در جاهایی که تا به‌حال هماوردی پیدا نکرده بودم. ناامیدی‌ام را تبدیل به امید کرد که هماورد من نیست در جهان نیست. او هم کوله‌بار خودش را جمع کرد و رفت. امیدوارم که این بار واقعا طاقت بیاوریم و برگشتی در کار نباشد. امیدوارم که به زودی بتوانیم رفقای عزیز هم باشیم.

فرار.

به معجزه نیاز دارم. معجزه‌ای که فردا را تعطیل کند. یادم بماند که دوباره دوره‌ای رسیده است که هر جا که دیدن آدم‌ها سخت می‌شود ترجیح‌ام فرار کردن است. دوره فرار زود تمام می‌شود؟ تجربه‌های قبلی که می‌گوید نه. همه این‌طورند یا من این‌قدر لوس‌ام؟

لبخند بر لب‌اش.

به غریزه باید اعتماد کرد؟ غریزه از معناهای فرهنگی که ممکن است از این‌جا تا به آن‌جا متفاوت باشد قوی‌تر است؟ نشد، واقعا نشد، وسط آن همه خستگی و کلافگی توان‌اش را نداشتم، وگرنه نمی‌گذاشتم این‌طور سوال در ذهن‌ام بماند. هیچ‌وقت نمی‌گذارم، تا جایی که بشود. از برزخ بیزارم. حتی برزخ سوال و موقعیتی به این کم‌رنگی.

ی.

حواس‌اش نیست؟ یا می‌داند و از قصد حرف‌اش را می‌زند؟ این‌طور باشد، این‌طور که مدام یادم می‌آورد او وجود دارد و وجودش همین اطراف است، بر می‌گردم عقب. معاشرت را در حداقل نگه می‌دارم. شاید بهتر باشم و مثل قبل در آستانه دعوا کردن‌اش نباشم، اما به‌هرحال باز هم همان است. به چوب رابطه‌ام با دیگری، رابطه‌مان را می‌زنم.