یاد نفرات در پیچ کوچه‌ها.

پیاده‌روی را باید تنها رفت. وگرنه مسیر به آدم همراه‌ات گره می‌خورد. آن وقت هر بار از پیچ آن کوچه بپیچی، از جلوی آن خانه رد شوی، به جای این پیاده‌رو آن یکی را بگیری و بروی بالا، یاد آن آدم زنده می‌شود. لابد که یک راه‌اش ترک پیاده‌روی دو نفره است. یا آن‌قدر هم‌پا عوض کنی و از آن مسیر ببری که مسیر هر جایی بشود.

Advertisements

من.

معلوم است هنوز قبول‌اش نکرده‌ام. هنوز حمله‌های پیش‌بینی نشده در اثر اشتباه و رعایت نکردن که می‌آیند، بغض هم همراه‌اش بالا می‌آید و ترس.

جور است در نظر.

م. نوشت: « در راستای پست آخر وبلاگت:

ﺷﻮﻕ اﺳﺖ ﺩﺭ جدایی / ﺟﻮﺭ اﺳﺖ ﺩﺭ نظر / ﻫﻢ ﺟﻮﺭ ﺑﻪ / ﻛﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺷﻮﻗﺖ ﻧﻴﺎﻭﺭﻳﻢ

ﺗﻔﺴﻴﺮ لری:
وقتی ﻧﻴﺴﺖ، ﺷﻮﻕ ﺩﻳﺪاﺭ ﺩاﺭی
وقتی می‌بینیش و هست ﻏﻢ ﺩاﺭی ﻛﻪ تموم میشه.
خیلی ﻣﻔﺴﺮﻫﺎ ﻣﻴﮕﻦ ﺟﺎی ﺷﻮﻕ و ﺟﻮﺭ ﺭﻭ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﺳﻌﺪی و ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻮﺽ ﺷﻪ. ﻭلی ﺟﻔﻨﮓ ﻣﻴﮕﻦ
ﺳﻌﺪی ﻛﺎﺭﺵ ﺩﺭﺳﺘﻪ»

با این‌که معمولا چندان آب‌ام با سعدی در یک جو نمی‌رود، اما این‌بار زده در خال.

کدام.

نمی‌دانم هنوز کدام آسان‌تر می‌گذرد، که ترجیح می‌دهم کلافه باشم از دست‌اش و دور بایستم یا این‌طور بخواهم باشد و غرق غم نداشتن‌اش باشم. اصلا انتخاب‌ام آسان‌تر گذشتن است مگر؟

روزانه‌های یک معلم محیط‌زیست.

امسال کتاب «انسان و محیط‌زیست» به کتاب‌های پایه یازدهم اضافه شده. این هفته مرتبط با موضوعات کتاب، مستند «مادرکشی» را پخش کردم. مادرکشی درباره ریشه بحران آب در ایران است. این‌که بحران در اثر سوء مدیریت و رفتار سازه‌ای حاکم بر سیاست‌مداران ایران ایجاد شده، نه خشکسالی. فیلم خیلی خوب به قسمت‌های مختلف ایران سرک می‌کشد و عمق فاجعه را نشان می‌دهد. قبل و بعد تالاب‌ها و زمین‌های کشاورزی، فرونشست‌های زمین در اثر برداشت بیش از حد از سفره‌های آب زیرزمینی و غیره. یک ربعی از فیلم ماند برای هفته بعد و در نتیجه هنوز گفتگوی بعدش را انجام نداده‌ایم که بفهمم نظرشان چیست و چه حالی دارند. اما از همان واکنش‌های تک و توک‌شان نکته‌ای نگران‌کننده در ذهن‌ام جرقه زد. دخترک‌ها ناامید شده‌اند، ناامیدتر. نسبت به کشورشان و نسبت به بهبود زندگی در ایران. با هر موضوعی که باشد، من معلم آیا حق دارم و درست است که کودکان این کشور را ناامیدتر از قبل کنم؟ فضای غالب جامعه اطراف این کودکان ناامیدی از این کشور و ترک کردن و رفتن است. تشدید کردن‌اش اخلاقی است؟

او.

گفتم انگار که برای حفاظت از خودم، به حس‌هایم فکر نمی‌کنم. به این که راضی هستم یا نه، آرزوی بودن‌اش را می‌کنم یا نه، خوب شدن حال‌ام به حضورش وصل است یا نه. اما با همه این به روی خود نیاوردن‌های اجباری، وقتی هست حال‌ام خوب می‌شود. نمی‌توانم کتمان‌اش کنم. گاهی این واقعیت می‌آید در ذهن‌ام و زود می‌فرستم‌اش که برود آن زیرها و جلوی چشم‌ام نباشد. گفت معلوم است. گفت خیلی پیداست که حال‌ات را خوب می‌کند.

اوصیکم به غر!

غر جواب داد. در عرض یکی دو روز سکون آمیخته به کلافگی با یکی دو اتفاق تکان خورد و کلافگی بساط‌اش را جمع کرد و رفت. البته که می‌شد جایش خشم بیاید یا غم عمیق یا زخم جدید. اما نیامد. رضایت عمیق هم نیامد. فقط شل کرد. همین‌اش هم غنیمت است.