هنوز می‌نویسم. اما بیشترش را برای خودم نگه می‌دارم. خوانده شدن توسط نمی‌دانم چند آدم که نمی‌شناسم‌شان مانند قبل برایم مطلوب نیست.

به مچ دست‌ام در حرکت پلانک روی کف دست فشار آمده بود و درد می‌کرد. مچ‌ام را با باند کشی بسته بودم. پسرک‌ تا دست‌ام را دید پرسید واااای عمه، دست‌ات چی شده؟ گفتم در ورزش آسیب دیده. چشم‌هایش گرد شد و گفت مگه خانم‌ها هم ورزش می‌کنند؟ با این‌که همین چند وقت پیش از یک پسرک دیگر در رها هم مشابهش را درباره‌ی ورزش حرفه‌ای خانم‌ها شنیده بودم باز چشم‌هایم گرد شد. چه چیزی باعث می‌شود که نه فقط پسر بچه‌ها که دختر بچه‌ها این‌طور بزرگ می‌شوند بدون آن که بخشی از آن‌چه که در جامعه‌شان وجود دارد را ببینند؟ فکر می‌کنم چند موضوع روی این قصه اثرگذار است. یکی فضای خود خانواده و میزان ورزشی بودن زنان اطراف بچه‌ها، دوم نوع حرف‌ها و واکنش‌های مردان اطراف این بچه‌ها و سوم صدا و سیما و رسانه‌های ملی و حتی شبکه‌های ماهواره‌ای که موضوع‌اش فقط سریال‌های اشک چشم در بیار است، که حضور ورزش زنان در آن‌ها کم‌رنگ است، در واقع به سمت هیچ میل می‌کند. یکی از اردوهای جامعه‌مان در رها بعد از عید، رفتن به استادیوم و دیدن تمرین تیم ملی فوتبال زنان و تیم‌های دیگر است. امیدوارم جور شود.

در یک لوپ گیر افتاده‌ام. حال خوب نزدیکی و حال بد دوری. حتی اگر منطق می‌گوید باید دوری را انتخاب کنی. از پس تفکیک حال‌هایم از هم بر نمی‌آیم. چه‌طور به حال خوب دوری برسم بدون دوست نداشتن؟

قشنگ هستیم. می‌گوید بالاخره ما یک عکس دو نفره‌ی خوب داریم. خودش را تا می‌کند و در بغل‌ام جا می‌شود. در برش می‌گیرم. دل‌ام می‌خواهد تا ابد همین‌جا بماند. مگر قرار نبود و نیست تمام بشود؟ آن روس بهتر بود که حس‌هایمان را درون‌مان مدفون می‌کردیم و در معرض دید نمی‌نوشتیم؟ پس چرا جواب نداد؟ چرا تمام نشد؟ حالا گفتن‌اش و نوشتن‌اش قصه را سخت‌تر می‌کند؟ سخت‌تر از قبل؟ کی پاسخ سوال‌های بی‌جواب ما را می‌داند؟ کی راه تمام کردن واقعی را وقتی این‌طور دل‌بسته لبخند و برق چشم‌های هم هستیم را بلد است که به ما یاد بدهد؟

دوست‌ات دارم. دوست‌ات دارم. دوست‌ات دارم. پرسیدی از این به بعد چه می‌شود؟ من هم نمی‌دانم. اگر از هم متنفر می‌شدیم که کندن آسان‌تر بود. حالا که دوست داشتن‌مان تمام نمی‌شود، طبق قرارمان می‌رویم می‌گردیم دنبال دیگری. اگر پیدا بشود یعنی مشکل حل می‌شود و ما موفق می‌شویم سطح این رابطه را تغییر بدهیم؟

اتفاق امروز باز حال بدی‌ها و کلافگی‌هایم را از این زندگی پنهانی بالا آورد. از این اجبار به ترسیدن، به محتاط بودن. به این‌که مدام در صورت‌ات بخورد که برخلاف چیزی که دل‌ات می‌خواهد و به نظرت درست است تو یک اقلیت غیر معمولی هستی که برای داشتن حقوق بدیهی‌ات مدام باید بجنگی یا نه، از خیر داشتن‌شان بگذری. من در اوج دلبستگی‌ام به این کشور، این جغرافیا و این آدم‌ها، و احساس مسئولیتی که نسبت بهشان دارم، از همه‌شان بیزارم، به‌خاطر خشونتی که از سویشان روانه‌ام می‌شود. انتخاب کرده‌ام که بمانم، پس انتخاب کرده‌ام که این خشونت را تاب بیاورم، اما سخت است، گاهی خیلی سخت.

هنوز مطمئن نیستم قصه را درست فهمیده‌ام. تا این‌جا کنار هم گذاشتن تکه‌های گفتگوها و لحن‌ها، شوکه‌ام کرده است. احساس ناامنی کرده‌ام. حتی به کندن و رفتن فکر کرده‌ام. من نمی‌خواهم با کسانی کار کنم که این افکار را دارند. اما هنوز مانده‌ام. چون اولا هنوز مطمئن نیستم شنیده‌هایم کامل باشد و در نتیجه تحلیل‌ام درست باشد. دوم هم این‌که مانده‌ام میان انتخاب شخصی کردن قصه یا اجتماعی دیدن‌اش. اگر شخصی ببینم‌اش حاضر نیستم یک لحظه هم بمانم و این فضا را تحمل کنم. اما اگر خودم را یک کنش‌گر اجتماعی ببینم، باید که بایستم و با آدم‌ها حرف بزنم. حرف بزنم و بعد بروم. چرا همه چیز از هم می‌پاشد؟ چرا هر جای خوبی و هر جمع خوبی، این‌طور در ذهن آدم فرو می‌ریزد؟ پس به کجا چنگ بزنم که زنده بمانم؟