هفدهم آذر نود و پنج.

گفت پشیمانی؟ از همه این اتفاق‌ها پشیمانی؟ زیاد فکر نکردم. با اطیمنان گفتم نه! با همه دردی که به زندگی‌ام اضافه شده، دلم نمی‌خواهد به عقب برگردم یا دلم نمی‌خواهد آرزو کنم کاش همه این اتفاق‌ها نیفتاده بود.

بامداد شانزدهم آذر نود و پنج.

آدم موجود عجیبی است. یک‌هو از هم می‌پاشد. با یک عکس که در دقایق آخر روز سر از پیام‌های تلگرامش در می‌آورد. یک‌هو به جای داد کشیدن از خشم، از هم می‌پاشد. تیر خلاص همه ماجراهای جمع شده. شاید هم عجیب نیست و طبیعی‌ست. آدمیزاد همین است. نمی‌تواند خودش را جمع کند. شد دوازده سال تمام.

پانزدهم آذر نود و پنج.

شناخت جدیدی از خودم، از دردم، پیدا کرده‌ام. انرژی‌ای دارم که باید مصرف بشود. دیگر کار مدام و بچه‌ها و سفر و دوستی‌های معمول و زندگی روزمره متنوع از پس مصرف کردنش بر نمی‌آیند. باید کسی باشد که توجه بطلبد و بخشی از مغزم را ثابت جلب خودش کند و انرژی‌ام را مصرف کند. مصرف که نمی‌شود شروع می‌کند از درون نابود کردنم. من معتاد بحران‌ام. بحران‌های احساسی که تا ته مغزم را به تکاپو بیندازد.