ما.

در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت بگو‌. گفت دیگر می‌توانم با دیدن چهره‌ات بفهمم حرفی داری و نمی‌زنی. حرفی آن‌جا گیر کرده و بالا نمی‌آید. گفتم چه‌طور کسی مثل تو را می‌شود دوست نداشت؟ هیچ‌کس تابه‌حال این‌قدر من را نفهمیده. گفت هیچ‌کس تابه‌حال مثل تو ترس‌های من را نفهمیده، یا تلاش نکرده که بفهمد. چه‌طور کسی مثل تو را می‌شود دوست نداشت؟

چی شد که این‌جوری شد؟

این یکی سفر دور و بر تولدم هم از دست‌هایم لیز خورد. اما خنده‌دار است که حالم بد نیست. حتی خوشحالم. دلم‌ نمی‌خواهد دو هفته بگذارمش و بروم. همین‌قدر تینیجر طور! همین‌قدر عرق خجالت بر پیشانی‌آور و لپ گل بینداز!

او.

من که رسیدم مرباها پخته بود و داشت می‌ریخت‌شان توی شیشه که بین این و آن پخش کند. مرباها نتیجه حال بدی دیشب‌اش بودند. بعد از دیدن فیلم پسرک سوری زیر آوار مانده. سفر بودم و بی‌آنتن. نفهمیده بودم چه‌قدر به هم ریخته. حس استیصال و خاک بر سرت تو به چه دردی می‌خوری‌اش آمده بود بالا. من که آمدم خوشحال بود با مرباها. مربا پخته بود و فکر کرده بود. گفت برای اجرایی کردن ایده‌هایی که برای کودکان جنگ‌زده داشته مصمم‌تر شده. گفت بعد از مدت‌هاست که برای خوب کردن حالم همچین کاری می‌کنم. گفت این مرباها به‌خاطر تو وجود دارند. به‌خاطر آرامش حضور تو. من؟ چه‌طور می‌شود کسی را که این‌طور حالش به حال شاگردهایش یا حتی کودکان یک طرف دیگر دنیا وصل است را دوست نداشت؟

او. من.

او مدت‌هاست که به من می‌گوید دوست‌ام دارم. اما من هربار که شنیدم‌اش سکوت کردم. انگار که این جمله مرحله‌ای است بعد از جذابیت‌ها و دوست داشتن‌های اولیه. همان که در انگلیسی دقیق‌تر برایش کلمه وجود دارد، تا فارسی. هر بار سکوت کردم تا دیشب. دیشب برای اولین بار من هم گفتم که دوست‌اش دارم و امروز برای اولین بار خودم پیش‌قدم شدم برای گفتن‌اش. مجبورم نکرد که جوابش را بدهم. حالش بد نشد که متقابل نبود. زمان داد تا من هم به این مرحله برسم‌. چه‌طور می‌شود همچین آدمی را دوست نداشت؟

روزانه‌های رها – ۱۹

این تصویر از ذهنم بیرون نمی‌رود. تصویر دیروز. من، در میان باغچه و دخترک‌ها و پسرک‌هایی که می‌آیند و می‌روند. ایده‌آل‌ترین تصویر از من، معلمی من. دیروز انگار همه‌چیز در حد کمالش بود. لانه خرگوش‌ها هفته پیش تکمیل شد و آوردیم‌شان. جوجه مرغ‌ها و خروس‌ها هم که قرار بود دو تا باشند حالا شده‌اند هشت تا! منتظر رسیدن کدو تنبل‌ها و سیب‌زمینی‌ها و هندوانه‌ها هستیم. اما بقیه، سبزی خوردن‌هایمان و گوجه فرنگی‌ها و بادمجان‌ها، مدت‌هاست به محصول دادن افتاده‌اند ‌و هر هفته با بو و مزه‌شان مدهوش‌مان می‌کنند. برنامه تابستان این مدل است که یک روز در هفته هرکدام از ما مربی‌ها در ایستگاه‌مان مستقر می‌شویم و بچه‌ها خودشان از بین پنج ایستگاه انتخاب می‌کنند کجا بروند. اسم ایستگاه من باغبانی و جک و جانور است و هفته به هفته تعداد مشتری‌هایش فرق می‌کند. اما یک سری مشتری ثابت دارد، در این حد که حتی کل روزشان را همین‌جا می‌گذرانند و هیچ ایستگاه دیگری نمی‌روند. آن هم در ضل (ذل؟) آفتاب داغ تابستان که مخ را می‌پزد! دیروز من و باغچه و به‌خصوص جک و جانورها مشتری زیاد داشتیم.
به غیر از برای گروه بچه‌های کوچک‌تر و جدید، لازم نبود کار خاصی بکنم یا حرف خاصی بزنم. آن‌جا راه می‌رفتم، نگاه‌شان می‌کردم و گاهی سوالی یا راهنمایی کمی یا یادآوری قرار و مداری. خودشان می‌آمدند و بلد بودند در باغچه چه کنند. گوجه‌های رسیده و ریحان‌ها را چیدند، به آفتاب‌گردان‌ها رسیدگی کردند، جوجه‌ها را رها کردند دو سه ساعتی آزاد باشند و بعد دوباره از لابه‌لای گیاهان باغچه جمع‌شان کردند، آمدند محل استراحت خرگوش دومی را هم با جعبه میوه بسازیم و بعد بردند در قفس‌اش جا دادند، جعفری چیدند و به خرگوش‌ها دادند. از همه هیجان‌انگیزتر وقتی بود که به دوستی که می‌ترسید کمک می‌کردند ترسش از بغل کردن خرگوش یا جوجه بریزد. یا وقتی که می‌پرسیدند می‌شود برویم داخل قفس خرگوش با جوجه‌ها و بعد. خودشان را می‌کشیدند داخل و می‌رفتند مدت‌ها آرام و در سکوت آن‌جا می‌نشستند و نگاه‌شان می‌کردند. دیروز کوچک و بزرگ در باغچه بودند. با ذوق و چشم‌هایی که برق می‌زد. دیروز من حال خوب‌ترین معلم دنیا بودم.

ترس.

استراتژی هردویمان برای مبارزه با حال بد یکی بوده. پر کردن روزهایمان از کله صبح تا شب دیر با کار. که فقط بیاییم از خستگی بیفتیم و بخوابیم و فکر نکنیم. همین است که زمان جور کردن برای دیدن‌هایمان سخت است. همین است که یکی در میان در بغل هم از خستگی بیهوش می‌شویم. برنامه زندگی‌مان را تغییر بدهیم؟ اگر این کار را بکنیم و دو روز دیگر رابطه تمام شود، با این زندگی تلنگ در رفته چه‌کار کنیم؟ چه‌طور خودمان را جمع کنیم؟ خود خسته توان ندارمان که انرژی نداشته‌مان را هم مصرف کرده‌ایم و چیزی برایمان باقی نمانده. از کجا و کی می‌شود امید بست به ادامه‌دار بودن؟ هدیه می‌گوید هیچ‌وقت. حتی بعد از سال‌ها، باز هم نمی‌شود مطمئن بود که ادامه پیدا می‌کند.