مغز مشغولی‌های یک معلم محیط‌زیست.

مدرسه ماهی یک بار دانش‌آموزان را می‌برد اردو. سینما، موزه، از این‌جور جاها. آن هم گله‌ای. یک دفعه هشتاد صد دانش‌آموز را با هم می‌برند. دو سه ساعت بیرون‌اند و بر می‌گردند. امروز قرار بود مرتبط با کلاس تنوع زیستی اردو برویم. قرار بود برویم موزه تنوع‌زیستی پردیسان. کلی چانه زده بودم که بچه‌ها را در گروه‌های کوچک ببریم، این مدلی فایده ندارد. اما آخرش حریف مدرسه نشدم. همراه‌شان رفتم که جان بکنم شاید وسط آن همه شلوغی بشود دو تا کار متفاوت غیر از در موزه راه رفتن هم بکنیم. سر میز صبحانه، قبل از اردو، آموزگار یکی از کلاس‌های چهارم گفت اگر قرار باشد بچه‌هایش را اردو ببرند نمی‌گذارد. گفت بچه باید بنشیند سر کلاس درس‌اش را بخواند. این مسخره‌بازی‌ها به چه دردی می‌خورد. کلکسیون ناامیدی‌هایم از این مدرسه تکمیل شد. این‌جا یک مدرسه غیرانتفاعی معمولی است. البته از آن‌ها که در بازار رقابت مدرسه‌های غیرانتفاعی معمول، جهد و جهادش زیاد است. کلاس‌های فوق برنامه متنوع، مثل کلاس تنوع‌زیستی من دارد، هر ماه بچه‌ها را اردو می‌برد، بچه‌ها را برای ورزش به ورزشگاه می‌برند نه این که با یک معلم بی‌خود ساعت ورزش را سمبل کنند، امتحانات و مسابقات مختلف درسی برگزار می‌کند و از این مدل کارها. در این مدرسه هشت کلاس پشت هم دارم. سنتی‌ترین کلاس‌هایم در این مدرسه است. نمی‌شود زیاد شلوغ کنیم، دست‌ام برای خیلی کارها باز نیست، مدرسه باغچه ندارد، فضای بزرگ برای دویدن ندارد، کتابخانه به درد بخور ندارد، آموزگاران‌اش هم بعضا روی اعصاب‌اند. فقط یک مدیری دارد که از آن اول از من خوش‌اش آمده و با یک حداقل‌هایی از من کنار آمده و نگذاشته مثل خیلی جاهای دیگر فرار کنم بروم. با این اوضاع چرا در این مدرسه مانده‌ام؟ دو دلیل دارم. دنیای واقعی از فضاهای آموزشی که من درش درس خوانده‌ام و از جاهایی که درشان درس می‌دهم خیلی فاصله دارد. امکانات کلاس‌ها، فضای حاکم بر مدرسه و آموزگاران اصلا به گل و بلبلی این چند تا مرکز آموزشی خاص که چند تا بچه محدود را پوشش می‌دهند نیست. بچه‌ها هم همه شبیه بچه‌هایی که به این نوع مراکز می‌روند نیستند. از یک جایی از مسیر کاری‌ام ترسیدم از چشم بستن بر واقعیت دنیا. این‌که فقط در مدرسه‌های خاص باشم و بقیه دنیا جایی دور و نچسب برایم باشد که هیچ درکی از آن ندارم. دلیل دوم‌اش هم مالی است. جاهای جذابی که می‌روم معمولا هشت‌شان گروی نه‌شان است و من آن‌قدر آن جاها یادگیری دارم که برایم مهم نباشد دستمزد کمی پایین باشد. هنوز در تردیدم. که خروجی این مدرسه و این نوع کلاس‌ها به حال بدی‌اش می‌صرفد یا نه.

Advertisements

دور، نزدیک.

هر بار که با هر کدام‌تان حرف می‌زنم، دلم پر می‌کشد برای بغل کردن‌تان. محکم بغل کردن‌تان. هر بار وسط هر جمله، هر حرف، تصور می‌کنم که فاصله فیزیکی‌مان اندازه بی‌نهایت نیست و بعد تصویرش را می‌بینم. تصویر بغل کردن‌تان. محکم بغل کردن‌تان.

شیلر.

امشب کنسرت گروه شیلر بود. معجزه طور بلیت گیرم آمد. آدم‌ها در کنسرت جیغ می‌زدند، روی صندلی نشسته می‌رقصیدند و من بیشتر وقت اشک‌هایم را پاک می‌کردم. حال‌ام خوب بود. خیلی خوب. دقیق یادم است اولین بار آلبوم لیبن‌شان را چه کسی به من داد و چه زمانی. بعد همه این سال‌ها همراه من بوده، بدون این‌که از آن خسته شوم. همه جا بوده. انگار همراهی باشد که همه زندگی من را دیده است. سر به زنگاه‌ها بوده، گره خورده به اوج‌ها و فرودها، به کشف‌ها و فهمیدن‌ها، به غم‌ها، به شادی‌ها. انگار که موسیقی فیلم زندگی من در تمام سیزده سال گذشته. مردها روی سن با آلات موسیقی‌شان عشق‌بازی می‌کردند و نمی‌دانم می‌توانستند تصور کنند یا نه که کسی این طرف دنیا باشد که در کنسرت‌شان بی‌وقفه اشک بریزد و البته حال‌اش خوب باشد.

گفت تو تصمیم بگیری انجام‌اش می‌دهی.

مضطرب بودم. بعد از مدت‌ها. از این‌که خودم با دست خودم، خودم را در موقعیتی می‌گذارم که مورد قضاوت قرار بگیرم. که کسی تصمیم بگیرد از من خوش‌اش می‌آید یا نمی‌آید. شاید حتی از دست خودم خشمگین بودم. مدت‌ها بود که این اضطراب وجود نداشت یا در این حد نبود. اضطراب همه حال بدی‌ها را بالا آورده بود. فکر می‌کنم ریشه این فرار از قضاوت شدن را می‌دانم. یکی‌اش دوست نداشتن خود است. از خودم که راضی نباشم، نپسندیده شدن مهر تاییدی می‌شود روی همان ویژگی‌ها یا ضعف‌هایی که آدم خودش از خودش می‌داند. من این حس دوست نداشتن خود را می‌شناسم. مثل باتلاق است. فرو می‌برد. همه چیز را فرو می‌برد. این چیزهایی که الان حال‌ام ازشان بد است بیشترشان جسمی است. به مراقبت از بدن خود ربط دارد، کاری که من همیشه عمرم برایم الویت چندم بوده است. اما طی چند سال اخیر فهمیده‌ام که جسم‌ام هم برایم مهم است. و مرحله به مرحله هر چند وقت یک بار موفق شده‌ام به خود پشت گوش اندازم یا به خود توجه به جسم تحقیر کن‌ام غلبه کنم و کارهایی برای خودم بکنم. این بار غلبه قوی‌تری لازم دارم. این قدرت حال خوش لازم دارد که البته فعلا چندان در دسترس نیست. شبیه یک چرخه باطل است. توجه به جسم خودش حال خوب می‌خواهد، و خودش باعث حال بدی است.

بنفش بود.

تا یک وقتی در زندگی‌ام فکرش را نمی‌کردم یک روزی بلند شوم بروم پای قرار با آدمی ناآشنا که دوستی معرفی کرده و ساعت‌ها راه بروم و بشنوم و حرف بزنم. سعی کنم سرحال باشم، سعی کنم رم ندهم، کشف کنم و از این مدل کارها. تا سال‌ها چنین کاری بعیدترین کاری بود که ممکن بود از من سر بزند. اما حالا آن‌قدرها هم غریب و عجیب نیست. به دو دلیل. در این فضای تنگ، از معدود راه‌های آشنا شدن و گسترش ارتباط‌هاست. دوم این‌که انگار چرخ‌دنده سر جایش جا افتاده. انگار که این همه سال بعید بودن‌اش به خاطر خود اتفاق نبوده و اشکال پایه‌ای‌تر بوده. نمی‌دانم چه می‌شود. باز با یک تجربه تازه مواجه‌ام. با یک ماجرای تازه. زندگی بی‌ماجرا حوصله سربر است.

زمین باز لرزید – ۴

ذهن‌ام ناخودآگاه مدام این‌جا را با بم مقایسه می‌کند. زلزله هولناک است، هر جا که باشد. اما این‌جا حال‌ام بهتر است. به خاطر تفاوت آدم‌ها. این‌جا آدم‌ها دست و پا دار و متکی به خود هستند. خودشان هم برای تغییر وضعیت‌شان تلاش می‌کنند. در بم انگار حتی تا چندین سال بعد زلزله، گرد خمودگی و مرگ روی شهر پاشیده بودند.

باز زمین لرزید – ۳

در صف دستشویی پارک ایستاده بودیم. شب بود. داشتیم می‌رفتیم فلافلی‌ سر میدان شام بخریم. می‌خواستیم یک راهی هم رفته باشیم و خستگی‌مان در برود. کانکس کتابخانه در یک پارکی در حاشیه شهر است، وسط چادرها. چند کلمه با راضیه سر نمی‌دانم چی حرف زدم. زن پشت سرم پرسید اهل این‌جا نیستی، نه؟ لبخند زدم و گفتم نه! پرسید از کجا آمدی؟ گفتم تهران. پرسید برای چه کاری آمدی؟ گفتم داریم یک کتابخانه درسا می‌کنبم، برای بچه‌ها. گفت دست‌تان درد نکند. خیلی بهمان لطف می‌کنید. سپاسگزاری در لحن‌اش ‌عمیق مشخص بود. می‌شد بگویم لطف نیست، وظیفه‌مان است. اما حرفی نداشتم بزنم. آب شدم و رفتم در زمین.