موفق شدم. موفق شدم اولین دوره پریود بدون زباله را بگذرانم، با ترکیبی از کاپ قاعدگی و نوارهای بهداشتی قابل شستشو. احساس پیروزی دارم. این‌که حداقل یک‌جا توانسته‌ام کامل از پس الگوهای بد مصرف زندگی‌ام بر بیایم.

فکر می‌کردم تمام اتفاقات این مدت تغییرم داده باشد. اما نه. هنوز هم نیاز به فضای شخصی دارم و هر آدمی، هر چه قدر هم عزیز و نزدیک را نمی‌توانم مداوم و بی‌وقفه در روزمره‌هایم تاب بیاورم.

قاب‌هایی در ذهن‌اند. که زیبایی‌ها را جاودانه کرده‌اند. که یادآوری‌شان لبخند به لب می‌آورد. مثلا تصویر انحنای بدن برهنه‌اش زمانی که خوابیده و پشت‌اش به توست، یا خط کنار چشم‌هایش وقتی چشم‌هایش می‌خندد، یا رنگ و نقش‌های عنبیه چشم‌اش، یا انحنای کنار سینه‌اش، یا انگشتان‌ کشیده‌اش وقتی با انگشت‌هایت می‌رقصند، یا تصویر چشم‌ها و ابروها و پیشانی‌اش، میان انبوه موهای آبی‌اش، وقتی به پشت دراز کشیده و تو از بالا نگاه‌اش می‌کنی.

دو حالت دارد. یا بالاخره روزی من کسی را پیدا می‌کنم که من را جدی بگیرد و من برایش وسیله امتحان چیزی عجیب یا کسی که مجبور است به‌خاطر من از آرزوهایش بگذرد نباشم. یا ثابت می‌شود که همه این‌ها توهم است. همه‌اش، از سر تا ته، از بالا تا عمق. که این دومی را محتمل‌تر می‌دانم.

حال‌ام را که دید، گفت سفر نرو! هر بار می‌روی سفر تا چند روز بعدش حال‌ات خراب است. اما این‌بار حال بدم افسردگی بعد از سفر نبود. این بار سفر زورش نرسیده بود کلافگی این روزهایم را کم کند. تصمیم‌ام را گرفته‌ام. از یکی از کارها شنبه استعفا می‌دهم. یکی دیگر را هنوز مطمئن نیستم، اما بعید نیست آن را هم رها کنم همین روزها. آن یکی کار را هم باید ببینم چه خاکی به سرش کنم. هرکدام به‌دلیلی دیگر برایم جذاب نیستند، احساس درجا زدن درشان دارم یا امیدی به بهبود و پیش رفتن‌اش ندارم یا اعتماد و اعتقادم را به همکاران‌ام از دست داده‌ام. آخرین تکه‌های خشکیده را هم می‌کنم و در جستجوی کاری نو که شور را درم زنده کند می‌مانم.

بو.

هر کجا حرف‌اش می‌شود همه قربان صدقه‌اش می‌روند. مردمان روستایی و شهری. می‌توانم تصورش کنم که چه‌طور دل همه این آدم‌ها را برده. می‌توانم تصورش کنم که چه‌طور دستان حنازده پیرزن را در دست‌هایش گرفته و قربان صدقه‌اش رفته و خندیده. چشم‌هایش هم خندیده. دل‌ام برایش تنگ شد. و حسرت نداشتن‌اش بعد از این همه مدت دفن شدن، دوباره بالا آمد. فایده ندارد. عاشقی‌ها هیچ‌وقت دفن نمی‌شوند. و معشوق‌ها هیچ‌وقت دوباره دوست‌ نمی‌شوند.

مغز مشغولی‌های یک معلم محیط‌زیست.

مدیر تماس گرفت و گفت این بار آمدی بیا نامه بگیر که بروی گزینش. می‌دانست که نمی‌روم و با همین شرط هم حاضر شده بودم در مدرسه‌شان درس بدهم. پذیرفته بود که مانده بودم. حدس زدم خبری شده که این را می‌گوید. گفتم نمی‌روم. گفت پس مجبوریم معلم دیگری جای شما بیاوریم. بعد فهمیدم مدیر دارد تلاش می‌کند مدرسه را از دست کسی در بیاورد و هر فردی که به آن آدم مربوط است هم قاعدتا قربانی این قلع و قمع است. اعتراض نکردم. نجنگیدم. موقع قرار گذاشتن با مدرسه‌ها بهشان می‌گویم من گزینش نمی‌روم. اگر من را می‌خواهید خودتان یک فکری به حال‌اش بکنید و معمولا این‌طور است که اگر بخواهند می‌توانند. گزینش به نظر من یک توهین است. سیستمی است برای سنجیدن میزان تمکین آدم‌ها، نه میزان سواد و مهارت‌شان. با این مدل، می‌دانم که اعتباری به پایداری ماندن‌ام در مدرسه نیست. ممکن است همان وسط سال اتفاقی بیفتد و این لاپوشانی دیگر نتواند ادامه پیدا کند. شاید برای همین آمادگی ذهنی بود که به هم نریختم و نخواستم هم که بجنگم. انگار که امسال کلا هم انرژی‌ام کم است و بدم نمی‌آید وقت بیشتری برای خودم داشته باشم و کمتر کار کنم. حتی اگر اوضاع اقتصادی ترسناک باشد و هشت‌ام گروی نه شود.

جلسه آخر را سر کلاس رفتم. قبل از شروع فیلم مستندی که دیدن‌اش در برنامه‌ام بود، گفتم که دیگر نمی‌آیم. گفتن همان و عوض شدن روند کلاس همان. دخترها می‌خواستند من بمانم. چرا؟ یکی‌شان گفت این تنها کلاسی است که ما در آن فکر می‌کنیم. یکی دیگر گفت چون مدل کلاس متفاوت است و به کتاب کاری نداریم و مجبور نیستیم چیزی را حفظ کنیم. گفتند شما به نظر ما آدم خاصی هستید. اطراف ما همه همه‌اش از اوضاع اقتصادی خراب حرف می‌زنند، اما شما از چیزهای دیگری حرف می‌زنید و روحیه‌تان مثل بقیه خراب نیست. گفتند و گفتند و گفتند. من؟ تا آن موقع مطمئن نبودم، اما مطمئن شدم که فرمان را درست آمده‌ام. مطمئن شدم که توانسته‌ام در همین چند جلسه به دخترک‌ها نشان بدهم که من دل‌ام می‌خواهد چه‌طور انسانی و چه‌طور معلمی باشم. که آب در هاون نکوبیده‌ام. که توهم نداشته‌ام.

شک کرده‌ام. باید برای این‌که بتوانم برای دخترک‌ها بمانم بجنگم؟ باید تن بدهم به رفتن به گزینش؟ باید جلوی سیستم سر خم کنم؟