خداحافظ موهای آبی.

در دو سال گذشته به‌طور پیوسته موهایم آبی بوده است و در سه و سال و نیم گذشته به‌طور منقطع. موهای آبی‌ام اسباب حال خوب برایم بوده‌اند. آن‌قدر که من که زود حوصله‌ام سر می‌رود و تنوع می‌خواهم این همه مدت روی یک چیز مانده‌ام. اما حالا این بار آخرین باری است که موهایم را آبی می‌بینم، تا شاید آینده‌ای که معلوم نیست کی باشد. در این وانفسای قحطی همه چیز شامپوی رنگ هم دیگر به این راحتی پیدا نمی‌شود و یا اگر پیدا شود نمونه‌های بی‌کیفیت گیر می‌آید یا با قیمت‌های سه لا پهنا. تصمیم گرفتم که خودم را درگیر جستجوی فرساینده شامپو رنگ آبی نکنم. این بار که رنگ موها برود سیاه‌شان می‌کنم و بعد دنبال راهی دیگر برای جذاب کردن موهایم برای خودم می‌گردم، راهی که تحریم و دلار و طمع رویش تاثیر نگذارد.

بعد از سفر.

سلام خانه عزیز دلبر، سلام گلدان‌ها، سلام تخت‌ام، سلام دوش، سلام آب گرم، سلام گاز جان، سلام یخچال و فریزر، سلام ماشین لباسشویی، سلام لامپ‌های پر نور خونه، سلام قفسه ادویه‌ها و دمنوش‌های رنگ به رنگ، سلام کتابخانه‌ها و انبوه کتاب‌هایم، سلام فرش‌های قشنگ، سلام گربه‌های زیاد محله، سلام ماست‌ها و دوغ‌ها، سلام بادمجان‌ها و خیارها، آخ آخ سلام شوید، سلام آرایشگاه محله، سلام گل‌فروشی سر خیابان…

در آغاز سی و پنج سالگی.

سی و چهار سال گذشت. یک‌هو به نظرم رسید که چهل سالگی چه‌قدر نزدیک است. سنی که قبل از این دور و دست نیافتنی به‌نظر می‌رسید. صفورای چهل ساله چه‌طور است؟ چه‌طور دوست دارم که باشد؟ دل‌ام می‌خواهد خودش را دوست داشته باشد. از تجربه سن و دوره‌ای جدید مثل همه این سال‌ها لذت ببرد و دل‌اش نخواهد کاش سن‌اش بالا نمی‌رفت. عاشق باشد، عاشق و آرام. هنوز هم معتقد باشد نباید سر خم کرد، چه جلوی حکومت، چه همکار، چه شرایط سخت. یک فهرست بلند بالای آرزوی برآورده شده داشته باشد و یک فهرست آرزوی متنوع که آرزو دارد برآورده شوند. هنوز بلد باشم که زیبایی را ببینم و هنوز دل‌ام بخواهد که زیبایی را جستجو کنم. به پشت سرش که نگاه می‌کند حسرت چیزی را نداشته باشد، چه حسرت کار نکرده، چه حسرت حرف نگفته. هنوز هم ترجیح بدهد اعتماد کند و دوست داشته باشد تا در بدبینی و شک مدام زندگی کند. یک عالم دوست و رابطه خوب داشته باشد و یکی دو تایی رفیق بی‌همتا. هنوز شوق یاد گرفتن داشته باشد. هنوز کارش را دوست داشته باشد و سر کار خوش بگذراند. همکارهایی داشته باشد از همه سن، بزرگ‌تر و کوچک‌تر از خودش، همه پر از شور و سواد. که بزرگ‌ترها دل‌اش را گرم کنند و کوچک‌ترها امیدوارش کنند به پایداری این راه. گره‌های کور زندگی‌اش را حل کرده باشد، گره‌های کور درون خودش را حل کرده باشد و روان‌تر شده باشد. هنوز بلد باشد دوست داشته باشد، بلد باشد و بخواهد که شور و شادی و حال خوب‌اش را نشان بدهد، که آن را پخش کند. هنوز شور داشتن سرلوحه زندگی‌اش باشد، چه در زندگی اجتماعی، چه در زندگی شخصی.

دلتنگی.

در یک موسسه‌ای برای نگهداری معلولان ذهنی و جسمی کار می‌کرد. یک دفعه نمی‌دانم از کجا کشف کرده بودم که آن‌جا می‌توانم پیدایش کنم. با عجله از سفر برگشتم و اول از همه خودم را رساندم آن‌جا. زمان تعطیل شدن‌شان بود. میان جمعیت زیادی که جلوی ساختمان بود دویدم و دنبال‌اش گشتم. بالاخره پیدایش كردم. من را دید. بارها گفت بالاخره برگشتی، بچه من برگشتی، بچه من برگشتی و بغل‌ام کرد، محکم. بغل‌اش کردم محکم. در خواب اشک می‌ریختم. بیدار شدم هم. چون می‌دانستم مرده و این‌ها خواب است. حتی در همان آخر خواب هم می‌دانستم. صدایش صدای خودش بود، بغل‌اش بغل خودش بود، قدش همان قد کوتاه‌تر از من، صورت‌اش صورت خودش بود. دلتنگی من هم هنوز همان است. با دلتنگی‌هایمان چه‌کار کنیم؟ از هر سفر که می‌آمدم می‌آمد جلوی در خانه‌اش در پارکینگ ساختمان منتظرم می‌ایستاد. در را برایم باز می‌کرد. او اولین کسی بود که بعد از هر سفر می‌دیدم. با دلتنگی‌هایمان که چاره ندارند چه کار کنیم؟

سفر به شرق آفریقا – ۵۶

روز هفتاد و نهم – ۲۰ شهریور ۱۳۹۷

آدم در مقایسه با دیگری است که متوجه برخی ویژگی‌هایش می‌شود. این‌که چه توانایی‌هایی باعث می‌شود از پس فلان کار بر بیاد و دیگری نتواند. حالا می‌فهمم که تنها سفر کردن فقط یک انتخاب یا صرفا یک مدل شخصیتی که تنهایی را دوست داریم یا نداریم نیست. وقتی در گروه هستیم ضعف‌های هم را می‌پوشانیم، اما وقتی تنها هستی، آن هم در سفر، خودت باید گلیم‌ات را از آب بیرون بکشی. آن وقت مهم است قدرت تصمیم‌گیری سریع و قدرت انتخاب سریع داشته باشی، مهم است مغزت در بحران کار کند و آچمز نشوی، و مهم است بلد باشی خوب و با جزییات ببینی و بشنوی تا بتوانی راه‌ها را پیدا کنی، حرف‌ها را بفهمی تا سرت کلاه نرود یا اشتباه نکنی و… همه ما از ابتدای تولد با این ویژگی‌ها به دنیا نمی‌آییم، بلکه کم‌کم یاد می‌گیریم حتی یا هیچ وقت یاد نمی‌گیریم. به‌خصوص زمانی که فرصت‌اش را برای خودمان فراهم نمی‌کنیم و همیشه خودمان را وابسته دیگری نگه می‌داریم. می‌گوییم من از تنهایی خوش‌ام نمی‌آید، اما در واقع حرف‌مان این است که من می‌ترسم و بلد نیستم که تنهایی گلیم‌ام را از آب بیرون بکشم.

سفر به شرق آفریقا – ۵۵

روز هفتاد و هشت‌ام – ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

در جواب ترسیدن‌ام برای نزدیک بودن برگشت، دخترک نوشته: «عمه زندگی عادیت خیلی بد هم نیستا … ماها رو می‌بینی … دوباره اون بغل‌های محکمی که نمی‌خوام از بغلت جدا شم رو تجربه می‌کنی و…» خودم هم موافق‌ام. زندگی عادی‌ام بد نیست. خوب است که بغل‌ها منتظرند.