۳۴ روز.

از صبح که پست اینستاگرام درباره خانه را گذاشتم، می‌خواستم بیایم این‌جا مفصل‌تر بنویسم. از این‌که سه ماه سفر برایم تمرین دل کندن از این خانه است. از امنیت و پناه‌اش و از هر چیزی که داخل‌اش جمع کرده‌ام و شبیه من است. این مدت خانه مهمان دارد و مهم نیست یکی از آن ظرف‌های رنگارنگ که دیگر پیدایشان نخواهم کرد بشکند، مهم نیست چای محبوب باکویی‌ام تمام شود، مهم نیست فلان ادویه مصرف شود و وقتی بر می‌گردم دیگر نباشد، مهم نیست وسایل سر جایی که من دوست داشته‌ام باشند دیگر نباشند و جابه‌جا شوند و… اما حالا معلوم نیست سفری در کار باشد. از اول‌اش هم این را می‌دانستم که تا واقعا سفری شروع نشود، نمی‌شود به آن دل بست. هزار اتفاق ممکن است بیفتد و نشود بروم. مثل آن بار که سفر نپال کنسل شد. همان نزدیکی‌ها قرار است بابا برای قلب‌اش بیمارستان بخوابد. هیچ چیز معلوم نیست. ترجیح می‌دهم فکر کنم سفری در کار نخواهد بود تا رویاپردازی را ادامه بدهم.

Advertisements

شب.

مدتی است که این را فهمیده‌ام، که بخشی از حافظه‌ام در پوست تن‌ام است‌‌. سرانگشتان‌ام وقتی روی پوست تنی می‌لغزند به یاد می‌آورند. این روزها غم‌ها را. غم‌هایی که دفن‌شان کرده‌ام را دوباره زنده و تازه می‌کنند. به انگشتان‌ام نگاه می‌کردم. به یاد می‌آوردم که از نوجوانی دوست‌شان نداشتم و تازه چند سالی است که برایم عزیز شده‌اند. انگشت‌هایم حافظه دارند.

۳۷ روز.

ریه‌ام باز عفونت کرده. عجیب است. این قصه فقط برای فصل سرما بود. تمام این سفر را هم قرار است مثل سفر آرژانتین سرفه کنم و بعد با ریه بحران‌زده و آسم بالا زده برگردم؟ ریه‌ام برای رفتن دست و پایم را شل می‌کند.

اردیبهشت.

اردیبهشت امسال حسابی دلچسب است، بس که هوایش دلبری می‌کند. هر بار که باران می‌گیرد، صدای موسیقی را که در خانه پیچیده قطع می‌کنم و به صدای خوردن قطره‌های باران روی کانال کولر، یا صدای چرخ ماشین‌ها روی خیابان خیس گوش می‌دهم.

اردیبهشت.

یک اردیبهشت دوست‌اش داشتم، اردیبهشت بعدی عاشق‌اش بودم. اردیبهشت بعد، آن‌‌قدر اذیت‌ام کرده بود که دیگر نخواستم دوست‌اش داشته باشم. دروغ چرا، خوشحال‌ام که تمام شد. عقل و منطق از همان اول هم می‌گفت نباید عاشق‌اش باشی. اما عاشقی این چیزها حالی‌اش نیست. اگر حالی‌اش بود این‌طور به گند کشیده نمی‌شد، که حالا اردیبهشت بعدی، حتی دوست معمولی بودن‌اش هم این‌قدر دست‌انداز داشته باشد. که تبریک تولدش این‌قدر معمولی از آب در بیاید.

۴۵ روز.

غ. تابستان مهمان این خانه است. چند روزی است ویر به جان‌ام افتاده که نمی‌شود خانه را این‌طور کثیف تحویل‌اش بدهم. امروز یخچال را بعد از سه سال خاموش کردم تا برفک‌هایش را تمیز کنم. بله بعد از سه سال. من یک همچین آدم از کار خانه بیزاری هستم. یک نفر را هم پیدا کرده‌ام که هفته بعد بیاید خانه را، در واقع آن جاهایی که آن زیر و آن پشت است و من همیشه سمبل‌شان می‌کنم را تمیز کند. از بعد از عید در ریاضت اقتصادی هستم تا بتوانم سفر را بروم و برگردم. چشم‌ام را روی یک عالم کنسرت و تئاتر جذاب بسته‌ام. زور دارد آدم پول‌اش را جای کنسرت و تئاتر و سینما و کتاب و سفر و گلدان و غذاهای جذاب و مانتوهای رنگارنگ بدهد برای تمیزی خانه‌. اما فعلا ترجیح می‌دهم شرمنده مهمان خانه نباشم.

۴۵ روز.

به دوست اوگاندایی ایمیل زدم که تابستان دارم می‌آیم آن‌جا. جواب داد ما که تابستان نداریم! منظورت کدام ماه است؟ یک چیزهایی را آدم از روی کتاب‌ها بلد است، مثلا این‌که اطراف خط استوا چهار فصل وجود ندارد، اما در واقعیت هنوز برایش جا نیفتاده که هر پدیده بدیهی در اطراف من، لزوما یک پدیده بدیهی در یک جای دیگر دنیا نیست.